شرمنده شهدا...
عكس شهدا را میبینیم ولی عكس شهدا عمل میكنیم
حاج احمد آمد طرف بچه‌ها.از دور پرسید«چی شده؟» یک نفر آمد جلو و گفت«هرچی به‌ش گفتیم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهین کرد،من هم زدم توی صورتش.»
حاجی یک سیلی خواباند زیر گوشش.
ـ کجای اسلام داریم که می‌تونید اسیر رو بزنید؟!اگه به امام توهین کرد،یه بحث دیگه‌س.تو حق نداشتی بزنیش.


*****************************************************

آخرین نفری که از عملیات برمی‌گشت خودش بود.یک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکرات‌ها بودند و آتششان هم سنگین.تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت.
گفتیم«اگه شهید می‌شدی…؟»
گفت«این بیت المال بود.»








هر روز توی مریوان،همه را راه می‌انداخت؛هرکس با سلاح سازمانی خودش. از کوه می‌رفتیم بالا. بعد باید از آن بالا روی برف ها سر می‌خوردیم پایین.
این آموزشمان بود. پایین که می‌رسیدیم، خرما گرفته بود دستش،به تک تک بچه ها تعارف می‌کرد. خسته نباشید می‌گفت.
خرما تعارفم کرد.گفتم«مرسی.»
گفت«چی گفتی؟»
ـ گفتم مرسی.
ظرف خرما را داد دست یکی دیگر.گفت«بخیز.»
هفت ـ هشت متر سینه خیز برد.
گفت«آخرین دفعه‌ت باشه که این کلمه رو می‌گی.»


*****************************************************

آمبولانس دستم بود.با چند نفر دیگر آمدند بالا. چند متر جلوتر،یک تیر زد. همه‌ی بچه¬ها پریدند پایین به جز من.
داد زد«چرا نپریدی؟»
ـ چرا بپرم؟
تیر زد.گفت«برو پایین.»
بعد گفت«همه بیایید بالا.»
گفت«مرد حسابی،مگه تو پاسدار نیستی؟»
ـ چرا.
ـ مگه توی آموزش به‌ت نگفته‌ن اگه جایی صدای تیر شنیدید،فکر کنید کمین خورده‌ید؟
ـ چرا
ـ پس چرا نپریدی؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 25 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار











ادامه تصاویر در ادامه مطلب...




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 22 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
باسلام


شهادت قسمت ما میشد ای کاش،شهدا خیلی دلم گرفته دلم از زمینیان گرفته یکشب از آسمان صدایم کنید.یکی مثل شما و شهید مسلک میخوام




خدمت همه دوستان گلم سلام و عرض خسته نباشید دارم

منو ببخشید تو این مدت طولانی كه وبلاگم رو به روزرسانی نكردم

نمیدونم چرا نتونستم یه مدت طولانی در مورد شهدا مطلب بزارم

ترسم اینه دیگه نگام نكنن

ولی میخوام جبران كنم










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 7 آذر 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
خاطره ای از حجت الاسلام پناهیان
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشاله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بمیرم خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم از خونه بیرون نمیومدم .
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن.
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم؟
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم.
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت.
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد.
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن.
آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه. سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم.
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم.
ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم.
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم.
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم.
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم.
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه.
آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!!
هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار می‌شدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه! گفتم: خارج چی؟
و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد…!










نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 5 آذر 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

بهلول بن عمرو کوفی از دانشمندان زیرک و زبر دست و نکته سنج عصر امام صادق ـ علیه السّلام ـ و امام کاظم ـ علیه السّلام ـ بود، او برای این‌که قاضی هارون الرّشید نشود، خود را به دیوانگی زد، تا هارون از او منصرف شده و مقام قضاوت را به او واگذار ننماید، او اهل مناظره بود و با استدلال و لطائف بسیار ظریف، پوچی عقائد انحرافی مخالفان را آشکار می‌نمود، یکی از مناظرات او این بود که: او شنیده بود ابوحنیفه (رئیس مذهب حَنَفی) در درس خود گفته است: «جعفر بن محمّد (امام صادق ـ علیه السّلام ـ) سه مطلب را گفته، ولی من هیچ‌کدام از آن‌ها را قبول ندارم و آن‌ها را نمی‌پسندم، و آن سه مطلب این است: 
1ـ «شیطان به وسیله آتش، عذاب خواهد شد، و این درست نیست زیرا شیطان از آتش آفریده شده، و چیزی که از سنخ آتش است به وسیله آتش، اذّیت نمی‌شود. 
2ـ «خدا دیده نمی‌شود»، با این‌که هر چیز موجودی، به‌ناچار قابل دیدن است. 
3ـ «کارهائی که بندگان انجام می‌دهند خودشان با اختیار خود، آن‌ها را انجام می‌دهند»، با این‌که آیات و روایات برخلاف این قول است و کارهای بندگان را به خدا نسبت می‌دهند (ما در کارها مجبوریم نه مختار). 
بهلول کلوخی از زمین برداشت و بر پیشانی ابوحنیفه زد، ابوحنیفه در مورد بهلول، نزد هارون شکایت کرد، هارون دستور داد بهلول را حاضر کردند و او را سرزنش نمود. 
بهلول در آن مجلس، به ابوحنیفه گفت: «1ـ درد جای کلوخ را که ادّعا می‌کنی به من نشان بده که بنگرم و اگر نشان ندهی پس در عقیده خود که می‌گوئی هر چیز موجودی، دیدنی است، خطا می‌کنی، 2ـ تو می‌گوئی جنس موجب آزار جنس نخواهد شد، تو از خاک آفریده شده‌ای بنابراین نباید کلوخی که از خاک است، به تو آسیب رسانده باشد. 3ـ وانگهی من گناه نکرده‌ام، چرا که به عقیده تو کارهائی که از بنده سر می‌زند، فاعل آن خدا است، بنابراین خدا تو را زده است نه من!!». 
ابوحنیفه ساکت شد و در حالی که شرمنده شده بود، از مجلس برخاست و فهمید که ضربه بهلول به‌خاطر پاسخ به عقائد بی‌اساس او بوده است.[1]






نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

در حریم امن عباس و حسین بودی اما بیچارگی تو از زاونجایی شروع شد که...

همه دستاشونو آورده بودن بیرون رو به روی ضریح حسین... هم نوا با هم... خداحافظ ای برادر زینب... تازه اینجا آغاز بیچارگی تو بود اونجایی که دل کندن از قتلگاه شاه مشکل بود... اون وقتی که تازه داشتی میفهمیدی کجا بودی و ذره ای درک نکردی و التماس میکنی که یه روز دیگه هم تو رو راه بدن... اما چه کنیم که حرفحرف رفتن است...
زلیخا که گفت یوسفا از در درآ ...کسی گریه نکرد کسی هم نخندید همهفقط مات و مبهوت شدن و دستاشون رو بریدن .. یوسف که رفت درد رو حس کردن .. گریه ها شروع شد .. نه از بریدن دست.. که درد ، درد فراق یوسف بود و گریه ، گریه هجران ..طاق ابروی چو محراب تو از بس زیباست .. هر که آمد به تماشا به نمازش نرسید!!!

تا وقتی رو به روی حسینی ، در محضر حسینی ، فقط مبهوتی .. گاهی اشک میریزی .. با اربابت نجواهای دلت رو میگی ..اما وقتی کمی دور میشی تازه گریه ت میگیره وتازه باخودت زمزمه میکنی دل بی قرارم... ارباب جونم به غیر شما دل بستن حکم خوردن از میوه ممنوعه داره که قصاصش بیرون شدن از جنه الحسین هست ...

ده شب و روزه حرف دلم به مادرتون فقط همینه٬ مادر جان من فقط و فقطعشق پسر شمارو میخوام و بس...

راستی مادر... اجازه دارم صداتون کنم م ا د ر؟؟؟

خدایا ! قول دادی .. یا من لا یخلف وعده !

وعده دادی که اینجا هر دعایی رو مستجاب کنی من که گفتم دیگه طاقت دوری ندارم من که گفتم دیگه درد هجران بسه نگفتم؟؟؟ خدا ... خدای حسین .. خدای قبه الحسین .. خدای خاک کربلا ..
الهی بالحسین ارزقنی توفیق زیاره الحسین فی الدنیا و شفاعه الحسین فی الاخره...






نوع مطلب : كربلا وامام حسین(ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




مقام معظم رهبری به سردار قاسم سلیمانی: همین الآن زنگ بزن آزادش کنند! (در مورد یکی از اشرار بزرگ سیستان و بلوچستان)
این خاطره رو یکی از مسئولین صدا و سیما نقل کرد برای بنده از جلسه ای که با سردار سلیمانی داشتند:

سردار قاسم سلیمانی می گوید یکی از اشرار بزرگ سیستان و بلوچستان رو که سالها به دنبال او بودیم و هم در مسئله قاچاق مواد مخدر خیلی فعالیت می کرد و هم از تعداد زیادی از بچه های ما شهید گرفته بود رو با روشهای پیچیده اطلاعاتی برای مذاکره دعوت کردیم به منطقه ی خاصی و پس از ورود آنها به آنجا او را دستگیر کردیم و به زندان انداختیم... خیلی خوشحال بودیم...
او کسی بود که حکمش مثلا پنجاه بار اعدام بود...
در جلسه ای که خدمت مقام معظم رهبری رسیده بودیم این مسئله رو مطرح کردم و خبر دستگیری و شرح ما وقع را به ایشان گفتم و منتظر عکس العمل مثبت و خوشحالی ایشان بودم...
رهبری بلافاصله فرمودند: همین الآن زنگ بزن آزادش کنند!!!
من بدون چون و چرا زنگ زدم و بلافاصله با تعجب بسیار زیاد پرسیدم که آقا چرا؟من اصلا متوجه نمی شم که چرا باید این کار رو می کردم؟ چرا دستور دادید آزادش کنیم؟

رهبری گفتند: مگر نمی گویی دعوتش کردیم؟
بعد از این جمله من خشکم زد و البته ایشان فرمودند: بعدا حتما دستگیرش کنید
و ما هم در یک عملیات سخت دیگر دستگیرش کردیم...
...
مرام شیعه این است... از کسی دعوت می کنی و مهمان توست...حتی اگر قاتل پدرت هم باشد حق نداری او را آزار دهی...
...شنیدن این داستان شب عاشورا برام از صد تا روضه برام سنگین تر بود...

لعنت بر کوفیان بی شرف که به مهمان خود که هیچ جرمی مرتکب نشده بود و هیچ توقعی از آنها نداشت نه تنها احترام نگذاشتند که او و فرزندانش را شهید و اهل بیتش را اسیر کردند و آزار دادند.

السلام علیک یا ابا عبدالله...






نوع مطلب : ولایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

مجنون شدم نشانی لیلا نمی دهی

چشم ام خمار مانده و صهبا نمی دهی

امروز اگر نظاره کنی کاسه ی مرا

بر این گدا وعده ی فردا نمی دهی

یک کربلا که برای شما زیاد نیست

آقای مهربان کم ما را نمی دهی

قهر می کنم دگر دلم از تو گرفته است

وقتی محل به بی سرو پاها نمی دهی

اصلاً دگر برای تو گریه نمی کنم

لج کرده ام چرا که مرا راه نمی دهی

آقا غلط نوشتم و حرفم دروغ بود

اصلاً به من چه که بدهی یا ندهی

از من نیاز می رسد و از تو ناز حسین

درد سری شده این سفر کربلای من …






نوع مطلب : كربلا وامام حسین(ع)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

اگر چه شیعه ی مانند من فراوان است

کسی که مورد طبع علی است سلمان است

کسی که پای ولایت تمام قد مانده

کسی که در ره رهبر گذشته از جان است

کسی که مثل علی پیش دشمنان طوفان

کسی که مثل علی پیش دوست باران است

دعا کنید بصیرت دهد خدا ما را

بصیرت است که میزان کفر و ایمان است

اگر بصیر نباشی بعد پیغمبر

به روی مسند او جایگاه شیطان است

اگر بصیر نباشی امام برحق را

به سجده کشته و گویند مگر مسلمان است

اگر بصیر نباشی ببینی آن دم را

که چوب تو به لب قاریان قرآن است

حسین را به خدا بی بصیرتان کشتند

کنار آب ، لب تشنه بی امان کشتند
کوتاه شود




نوع مطلب : ولایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 19 شهریور 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
http://shoorabad.com/image/90-04/hejab.jpg




نوع مطلب : حجاب وعفاف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 19 شهریور 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

ساده نگذر از کنار پوتین های بی پا

که پاهایشان بدن ها را بردند

تا تو آسوده قدم برداری

پوستر حجاب خون بهای شهیدان

دارم حس میکنم تو جامعه امر به معروف خیلی کم شده. دارم حس میکنم تو خانواده ها توجه به نوع پوشش بچه ها خیلی کم شده. دارم حس میکنم تو بوتیک ها و لباس فروشی ها، یک لباس مناسب برا دختر خانم ها و آقا پسرای ایرانی نیست. خدایا برسان گم کرده ای که سال ها فانوس به دست به دنبالش می گردیم...





نوع مطلب : حجاب وعفاف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 19 شهریور 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
شهید احمد پناهی

حجاب شما سنگریست آغشته به خون من که اگر آن را حفظ نکنید به خون من خیانت کرده اید.

[تصویر:  377.jpg]

یا فاطمه ی زهرا!!
بعضی از ماها واقعا چه جوابی داریم به شهدا بدیم؟؟؟؟؟!!!!!




نوع مطلب : حجاب وعفاف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 19 شهریور 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
سائل : سلام حاجی چرا زانوی غم به بغل گرفته ای؟ چه شده؟
حاجی : چرا زانوی غم به بغل نگیرم كه میبینم یاد و نام شهداء درحال فراموشیست؟!
وصیت شهداء در مورد حجاب و ولایت فقیه عمل نمی شود چرا ناراحت نباشم؟!
وقتی می بینم چادر كه امانت حضرت زهرا سلام الله علیهاست مهجور مانده!
ولی فقیه كه یكی از اصول عهد نامه ی رزمندگان بود اینگونه غریب واقع شده!
سائل : حاجی شما می فرمائید چه كنیم تا عمل به وصیت نامه شهداء كرده باشیم؟
حاجی : گفتم كه الف گفت دگر هیچ مگو
درخانه اگر كس هست یك حرف بس است
دیروز گفتم معلومه اهل تلاوت قرآن نیستی خوب خودم می گویم چیكار كنید:
اطیعوالله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منكم. واقاموا الصلاة و ایتاء الزكاة
سید علی را تنها نگذارید. امروز هم بس است بروم حاج محمد ابراهیم و حاج احمد منتظرند فردا بر میگردم .


[تصویر:  images?q=tbn:ANd9GcSZfOEK6vI53W5pQTRXV10...HZgvtEhv0Q]





نوع مطلب : حجاب وعفاف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 19 شهریور 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

شهید حاج محمد ابراهیم همت:

خواهرم،سرخی خونم را به سیاهی چادرت بخشیدم.

شهید حمید رستمى:
به پهلوى شکسته فاطمه زهرا(س) قسمتان مىدهم که ، حجاب را حجاب را ، حجاب را ، رعایت کنید.

شهید یعقوب ابراهیم نژاد:
اگر می دانستم با هر بار که خونم ریخته می شود بی حجابی آغوش حجاب در بر می گیرد، حاضر بودم هزاران هزار بار کشته شوم.

شهید احمد پناهی:
حجاب شما سنگری است آغشته به خون من که اگر آن را حفظ نکنید به خون من خیانت کرده اید.

شهید محمد محمودی:
حجاب شما از خون ما که در جبهه می ریزد برای دشمن کوبنده تر است.

شهید عبدالله رحمانی‌منش:
خواهرانم، مبادا حجابتان را فراموش کنید، چون ما سربازان به خاطر حجاب و حفظ مملکت و دین با دشمن می‌جنگیم.

شهید على روحى نجفى:
از خواهران گرامى خواهشمندم که حجاب خود را حفظ کنند، زیرا که حجاب خونبهاى شهیدان است.

شهید محمدرضا جمشیدیان:
آخر تا کی؟ چقدر شهدا وصیت کنند که خواهران حجاب، حجاب. چرا از زینب و زهرا(سلام الله علیهما) درس نمی آموزید؟ دیگر بقیه با وجدان خودتان… آخر کمی هم به آخرت فکر کنید.



llk9bfs1uoxepltti7




نوع مطلب : حجاب وعفاف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 18 شهریور 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

وقتی رنگ شلوار تنگ وچسبان مشکی میشه::::وای چه بهت میاد،چه جیگری شدی

وقتی رنگ مانتو کوتاه مشکی بشه:::مگه چیه؟؟خو مده دیگه

وقتی رنگ روسری دو گرمی مشکی میشه:::::وای چه رنگ موهای عسلیت با این روسری مشکی قشنگ شده

اماااااا.......

اما وقتی شلوار معمولی من مشکی میشه:::وااا چقدر تکراری میپوشی یه ذره تغییر بده به خودت

وقتی رنگ مانتو من که تا زیر زانومه مشکی بشه::::چه قدر زشت شدی تو این لباس مثل پنگوئنی

وقتی روسری یا مغنعه من مشکی بشه::::وای کیت مرده این رنگی پوشیدی؟؟؟؟؟

و درنهایت وقتی چادر من مشکی باشه::::دختر افسردگی میگیری درار این پارچه مشکی رو جلو دست وپاتو میگیره

انگار میخام تو خیابون مسابقه دو شرکت کنم

اما من حجابمو دوست دارم



http://www.8pic.ir/images/82389068400654128779.gif





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 14 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مهدی زحمتکار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic