شرمنده شهدا...
عكس شهدا را میبینیم ولی عكس شهدا عمل میكنیم
دوشنبه 18 شهریور 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

خواهرم ای دختر ایران زمین

یک نظر عکس شهیدان را ببین

در خیابان چهره آرایش مکن

از جوانان سلب آسایش مکن

خواهر من این لباس تنگ چیست

پوشش چسبان رنگارنگ چیست

پوشش زهرا و زینب بهترین

بر تو ای محبوبه خواهر آفرین

پیش نامحرم تو طنازی مکن

با اصول شرع لجبازی مکن

یادت آید از پیام کربلا

گاه گاهی شرمت آید از خدا

در جوارش خویش را مهمان نما

با خدا باش و بده دل را صفا

یاد کن از آتش روز معاد

طره گیسو را مده بر دست باد

زلف را از روسری بیرون مریز

با حجاب خویش از پستی گریز

در امور خویش سرگردان مشو

نو عروس چشم نا محرم مشو

خواهر من قلب مهدی خسته است

از گناه ماست کو رو بسته است








نوع مطلب : حجاب وعفاف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

ارمیا

 

خمپاره ۶۰ ............................... عزرائیل

بسیجی .................................... آهنربا

دوشکا ................................... بلبل خط

کلاشینکف ....................... کلاغ کیش کن

قاطر .................................... ترابری ویژه

مین ضد نفر گوجه ای ..................... پابوس

نماز شب ................................ پا لگد کن

آفتابه ......................................... تک لول

مواد شیمیایی ........... شمر بن ذی الجوشن





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

 

داخل‌ چادر ، همه‌ بچه‌ها جمع‌ بودند ، می گفتند و می‌خندیدند

هر كسی ‌چیزی‌ می‌گفت‌ و به‌ نحوی بچه‌ها رو شاد می‌كرد

فقط‌ یكی‌ از بچه‌ها به‌ قول ‌معروف‌ رفته‌ بود تو لاك‌ خودش‌!

ساكت‌ گوشه‌ای‌ به‌ كوله‌ پشتی‌ اش‌ تكیه‌ داده‌ بود و توی لاک خودش بود. 

بچه ها هم مدام بهش تیکه می انداختن و می خندیدن

اما اون چیزی نمی گفت

یهو دیدم‌ رو کرد به جمع و گفت‌:

ـ بسّه‌ دیگه‌، شوخی‌ بسّه‌! اگه‌ خیلی‌ حال‌ دارین‌ به‌ سوال‌ من‌ جواب‌ بدین‌

همه‌ جا خوردیم. از اون‌ آدم‌ ساكت‌ این‌ نوع‌ صحبت‌ كردن‌ بعید بود. همه ‌متوجه‌ او شدند.

ـ هر كی‌ جواب‌ درست‌ بده‌ بهش‌ جایزه‌ میدم‌

با تعجب‌ گفتم‌: «چه‌ مسابقه‌ای میخوای‌ بذاری‌»

پرسید: آقایون‌ افضل‌ الساعات‌ (بهترین‌ ساعتها) چیه؟

پچ‌ پچ‌ بچه‌ها بلند شد ، یكی گفت‌:

ـ قبل‌ از اذان‌، دل‌ نیمه‌ شب‌، برای‌ نماز شب‌.

ـ غلطه‌، آی‌ غلطه‌، اشتباه‌ فرمودین‌.

ـ می ‌بخشین‌، به‌ نظر من‌ اذان‌ صبح‌ وقت‌ نماز و...!

ـ بَه‌َ، اینم‌ غلطه‌!!

ـ صلاة‌ ظهر و عصر و...!

خلاصه هر كسی یه چیزی گفت‌ و جواب ایشون همچنان " نه " بود

نیم‌ ساعتی‌ از شروع‌ بحث‌ گذشته‌ بود، همه‌ متحیر با كمیی دلخوریی گفتند:

«آقا حالگیری‌ می‌كنیا، اصلاً ما نمی ‌دونیم‌. خودت بگو»

 او هم وقتی کلافه شدن بچه ها رو دید ، لبخند زد‌ و گفت‌:

ـ از نظر بنده‌ بهترین‌ ساعتها ، ساعتی هستش كه‌ ساخت‌ وطن‌ باشه

ساعتی که دست‌ِكوارتز و سیتی‌ زن‌ و سیكو پنج‌ رو از پشت‌ ببنده‌...

بعدش با خنده‌ از جا بلند شد و رفت‌ تا خودش‌ رو برای‌ نماز ظهر آماده‌ كنه





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

فکر کردیم خیلی عربی بلده

اون روز اسیر گرفته بود

تفنگ رو گرفته بود سمت طرف و با دست دیگر اشاره می كرد " بیا به سمت من"

همزمان با اشاره دست هم سر اسیر بیچاره داد میزد: " قِف=ایست "

اسیر عراقی هم معطل مانده بود که بیاید یا بایسته...






نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

کبوتر عشق اون
توجماران لونه داشت
وقتی امام رو می‏دید
هیچ آرزویی نداشت

از وقتی که امام رفت
دلش پیش علی موند
سرود عاشقی رو
تو دشت رازقی خوند

تموم آرزوهاش
لبخند رهبرش بود
اسم آقا مثل گل
تو باغ باورش بود

تا اینکه نامردما
دوباره سر رسیدن
این بار به شکل یک دوست
به جنگ اون دویدن

یواش یواش حجاب رو
از دخترا گرفتن
اون پسرای خوب رو
از مسجدا گرفتن

می‏گفتن ایران اما
آمریکا رو می‏خواستن
نامردا از پشت سر
خنجرا رو می‏کاشتن

چفیه‏های جنگی رو
یه تیکه پارچه خوندن
به جای تکبیر ، اونا
سوت و کفو نشوندن

بسیجی رو می‏زدن
اون آدمای نامرد
بش می‏گفتن :دیوونه!
برو، به جبهه برگرد

بش می‏گفتن: شماها
طالب جنگ و خونید
می‏خواید که شادی ها رو
از دلمون برونید

بسیجی غصه می‏خورد
غصه دلش رو می‏کشت
اما بازم دردشو
به هیچ کسی نمی‏گفت

آخر یه روز ناله زد
دلش کتک خورده بود
آخه چشم آقا رو
گریه کنون دیده بود

آقا به فکر اون بود
چفیه به گردن انداخت
تو قلب اون بسیجی
یه شور تازه انداخت  

از اون به بعد وقتیکه
بسیجی غصه داره
با یک نگاه به رهبر
خستگی در میاره

تو چشمای رهبرش
ائمه رو می‏بینه
از خدا خواسته هیچ‏وقت
داغ اونو نبینه…






نوع مطلب : ولایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

بنگر رحماءُ بینهم را                    تکرار تب غدیر خم را

امروز علی غریب و تنهاست               آماج هجوم اهرمن هاست3.gif

 

  

او کیست ؟ گلی ز باغ زهرا                   پرورده درد و داغ زهرا

 

  

او نور دل بسیجیان است       چون مادر خویش مهربان است

 

  

مستم ز تبسم نمازش         لبخند چو غنچه، دل نوازش

 

 

چشمانش چو بوی عشق دارد       مستی ز سبوی عشق دارد

 

 

چون فاطمه پشتوانه اوست     تا هستم و هست دارمش دوست

 

بر خامنه ای رهبر خوبان  صلوات





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا 
شد کوچه های ایران مشکین ز اشک سارا 

سارا لباس پوشید ، با جبهه ها عجین شد 
در فکه و شلمچه ، دارا به روی مین شد

 



چندین هزار دارا ، بسته به سر ، سربند
یا تکه تکه گشتند یا که اسیر و در بند 

سارای دیگری در ، مهران شده شهیده 
دارا کجاست؟ او در ، اروند آرمیده 

دوخته هزار سارا چشمی به حلقه ی در 
از یک طرف و دیگر چشمی به خون دل ، تر 

سارا سؤال می کرد ، دارا کجاست اکنون ؟
دیدند شعله ها را در سنگرش به مجنون 

خون گلوی دارا آب حیات دین است 
روحش به عرش و جسمش ، مفقود در زمین است 

در آن زمانه رفتند ، صدها هزار دارا 
در این زمانه گشتند ده ها هزار « دارا »

هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند 
دارای این زمان با بنزش رود به دربند

 



دارای آن زمانه بی سر درون کرخه 
سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه 

در آن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد 
در این زمانه ناگه ،‌ چادر « لباس جین » شد

با چفیه ای که گلگون از خون صد چو دارا ست 
سارا خود ،‌ از برای ، ‌جلب نظر بیاراست 

دارا و گشواره ،‌ حقا که شرم دارد 
در دست هایش امروز ، او بند چرم دارد

 



با خون و چنگ و دندان ، دشمن ز خانه راندیم
اما به ماهواره تا خانه اش کشاندیم 

جای شهید اسم خواننده روی دیوار 
آن ها به جبهه رفتند ، اینها شدند طلبکار!!!






نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

حجت الاسلام دانشمند :

اگر من از مظلومیت رهبر بگویم شاید دلتان خون بشود ، خیلی مظلومند ایشان .

این موضوع را من با یک واسطه می گویم .

با یکی از محافظ های آقا در حرم امام رضا (ع) روبروی ضریح،دو به دو با هم بودیم

گفتم از آقا چه خبر ؟

میگفت ما روزهای دوشنبه، ( این را میگفت و گریه میکرد ) می رویم

به خانواده شهدا سرکشی میکنیم . آقا می فرمودند به خانواده

شهدا نگویید که ما می آییم که به زحمت نیافتند .

یک ربع قبل آقا در ماشین هستند ما درب میزنیم و میگوییم آقا می خواهند

تشریف بیاورند منزل و یک سلام و علیکی با مادر و پدر شهید نمایند .

یکبار رفتیم درب خانه دو شهید، من خودم رفتم

دیدم درب باز است و آب و جارو کرده اند.

درب زدم ،

مادر شهید آمدند دم درب و گفتند: آقا کــــــــــو ؟

گفتم: کدام آقا ؟

گفت : مقام معظم رهبری کجاست ؟

گفتم : شما از کجا می دانید ؟

شروع کرد به گریه کردن،

گفت دیشب خواب بچه هام را دیدم، بچه ها آمدند گفتند

خوش بحالت، فردا سید علی می خواهد بیاید خانه تان .

اینجا که رسید، مقام معظم رهبری هم رسیدند به درب خانه .

بعد مادر شهید گفت من خواب دیدم که امام هم تشریف آوردند و گفتند

فردا سید علی آقا می خواهند بیایند، ما هم تبریک می گوییم .

و یک مطلبی هم امام فرمودند و پیغام دادند که من به شما بگویم .

مقام معظم رهبری فرمودند چه پیغامی !؟

مادر شهید گفتند : امام فرمودند سلام ما را به سید علی آقا برسانید و به ایشان

بگویید اینقدر از خدا طلب مرگ نکن ! فرج نزدیک است انشاءالله .

آقا خیلی گریه کرد . . .






نوع مطلب : ولایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


افسران - قصد رهبر انقلاب از دیدار با خانواده شهدا چیست؟


حدود شش، هفت سال بعضی روزهای شیفت کاری‌ام، مسئول تنظیم ملاقات خانوادة معظم شهدا من بودم. به‌همین‌خاطر می‌دانم شرایط و وضعیت چگونه بود. دیدارهای خانواده شهدا، باصفاترین، باحال‌ترین لذتی که آدم می‌خواهد ببرد را دارد.

بعضی‌هایش خیلی سوزناک است. یک خانواده شهید می‌روی فقط یک فرزند داشتند که آن هم شهید شده است. خیلی سخت است برای یک پدر و مادر که یک بچه بزرگ کرده باشند، آن بچه‌شان را هم در راه خدا داده باشند. هرچند آن‌ها با افتخار می‌گویند، ولی ما که می‌نشینیم نگاه می‌کنیم، آن خستگی را احساس می‌کنیم.

بعضی از خانواده شهدا با تقدیم چند شهید روحیة عجیبی دارند. به طور مثال خانواده شهید «خرسند»، در نازی‌آباد. خانوادة خرسند چهار تا شهید داده است؛ پدر خانواده، دو فرزند خانواده و داماد خانواده. مادر این شهیدان این‌قدر قدرتمند، باصلابت و بانجابت با آقا صحبت می‌کرد که یکی دو بار آقا گریه کرد.

این فقط اختصاص به شهیدان شیعه ندارد. همة آدم‌هایی که در راه خدا در کشور ما از ادیان مختلف کشته شدند. چه شیعه، چه سنی، چه مسیحی و...

صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانة چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است.



ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند.

کمی اطلاعات خانوادة شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم. صبح رفتیم گشتیم توی محلة مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانواده‌ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم

از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.

برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.

موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی از گل بهتر آمد دم در، در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.

کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.

گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟

من اسم حضرت آقا را گفتم. ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌، تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که مادرتان را فعلاً جمع کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.

دخترها گفتند: چه شد؟

گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.

تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد

این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم.

نگهبانی هم که باید کنار در می‌ایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.

گفتم: بفرمایید.

گفت شما؟

نه این‌که ما را نمی‌شناخت، گفتند، تو چه کاره‌ای یعنی؟ گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.

گفت: کس دیگری نیست؟

یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم

آقا شما بفرمایید داخل.

گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.

معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است.

بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. رهبر نظام است باشد، ارمنی است باشد، ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند.

من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.

لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.

به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.

گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.

چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم. چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند.

یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم.

رفتند بیرون. آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟

گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.

گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟

رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟

گفتند، مرده.

گفتیم، برادر؟

گفتند، یکی داشتیم شهید شده.

گفتیم، بزرگتری، کسی؟

گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند.

فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.

در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.

این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟

خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟

بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.

او را داخل که بردیم و آقا را که دید، مُرد. یک جنازه را یدک کردیم و بردیم نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند.

سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهایت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.

حضرت آقا چایی و شیرینی‌شان را خورد

رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم.

آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.

دخترها آمدند نشستند. آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟

گفتند: دانشجو هستند.

آقا خیلی تحسینشان کرد و با این‌ها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟

این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا

این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟

آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟

خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.

بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم.

این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند. خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده. توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.

چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد.

آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.

توی خانة مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست.

می‌پریم و می‌آوریم. این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. صفحة اول یک عکس دوتایی. یادگاری فردین با دوستش گرفته بود آن وسط بود. آقا همین‌جوری نگاه می‌کردند، شروع کردند به صحبت کردن، همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟

یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.

ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است. هواپیمایش F14، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود.

هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران می‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.

ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است.

دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.

مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(ع) کیست

مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض

کنم؟

آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.

گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(ع)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(ع) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم. من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضی چیزها را.

می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(ص) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(ع). دستش را بستند و در سه دورة 25 ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در 25 سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(ع) کیست.

امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌ای که دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(ع) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.

از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(ع) و 25 سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(س) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(ع) شفایش نمی‌دهد؟

بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ کردند

ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر.

با آن‌ها خداحافظی کردیم و به‌سمت دفتر به‌راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.

آمدند. گفتند: این کار احمقانه چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید.









نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 9 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

((منتظران بهوش!حسین(ع)را منتظرانش کشتند...!!!))

راستی!!!می دانی به گزارش سندهای معتبر تاریخی شمر بن ذی الجوشن فرمانده نیروهای مخصوص امیرالمومنین(ع) در جنگ صفین بود که مجروح شد و تا مرز شهادت هم پیش رفت؟؟؟



راستی!!!به نظر تو،((العجل))هایی که ما امروز برای امام زمان(عج)می گوییم،شبیه ((نامه))هایی که کوفیان دیروز برای امام حسین(ع) می فرستادند نیست؟؟؟(خواهشا دوباره این جمله رو بخونید و روش فکر کنید...)

راستی!!!نکند ما همان کوفیان باشیم که....(زبانم لال بشود ان شا ا...)

راستی!!!نکند امام زمان(عج)به خاطر العجل هایی که ما میگوییم ظهور کند و بعد...

عجب!

شمر که بود؟که شد؟/////ما که هستیم؟چه خواهیم شد؟

کوفیان چه نوشتند؟چه کردند؟/////ما چه میگوییم؟چه کار خواهیم کرد؟


یاد شعری افتادم،می گوید:

((و کوفه همان تهران است،که تو در آن می آیی...))

خدایا کمک کن که

                ما

اماممان را نکشیم و سرش را نبریم.

(البته شمر هم آن زمان که از اصحاب امیرالمونین(ع) بود،فکرش را هم نمی کرد که یک روز سر پسر امیرالمونین(ع) را از تنش جدا کند.)

یاعلی


زمان لازم برای فکر کردن به مطلب:اگه تمام عمرت رو هم صرف کنی،باز کمه...





نوع مطلب : امام زمان(عج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 9 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
داشتم به خودم میگفتم؛من هر چه قدر هم که بد باشم بلاخره عاشق امام زمانم(عج)...

تا اینکه همون روز دیدمش...

از هم کلاسی هامه،با هم صحبت میکردیم،درباره مشکلاتش،می گفت یکی از فامیل هاشون تو خارج زندگی میکنه،عاشق دخترشون شده بود...می گفت:

((عاشقش شدم،نذر کردم برای این که اون هم منو دوست داشته باشه،30 روز روزه گرفتم...نذر کردم برای این که تو خواب اونو ببینم،یک عالم صدقه دادم تا دیدمش،خودمو به آب و آتیش زدم تا بدونه دوستش دارم...))

همین رو که گفت،تیر خلاص منو زد....

تازه فهمیدم که ما عاشق امام زمان(عج)نبودیم و نیستیم،راستی برای اینکه امام زمان(عج)ما رو دوست داشته باشه،چند روز روزه گرفتیم؟؟؟؟

راستی ما برای اینکه خواب امام زمان رو ببینیم،چقدر صدقه دادیم؟؟؟

راستی ما برای اینکه به امام زمان(عج)ثابت کنیم دوستش داریم،چی کار کردیم؟ها؟؟جواب بدین دیگه...

نه من هنوز عاشق امام زمان(عج)نیستم....





نوع مطلب : امام زمان(عج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 9 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

راستی آقای علیزاده،20ساله روی تخت افتادی،حتی نمیتونی انگشتت رو تکون بدی،ناراحت نیستی؟؟؟

ناراحت نیستی؟دلت نگرفته 20 سال فقط داری به سفیدی سقف بالاسرت نگاه میکنی؟؟؟

دلت نمیخواد راه بری؟بدوبدو کنی؟تلاش،فعالیت؟؟؟

دلت نمیخواد بچه هات بقل کنی؟؟؟

دلت نمیخواد بری سرکار،بری مهمونی،بری حرم،بری ...؟؟؟؟


به من اینجوری نگاه نکنی ها!من یک زمان برای خودم توی میدون های نبرد یَلی بودم...


شهدا شرمنده ایم درسته،ولی...جانبازا خیلی بیشتر شرمنده ایم...


موهاش رو توی آسیاب سفید نکرده،روی تخت سفید کرده...

توی خونه ش زندگی نکرده،روی تخت زندگی کرده...


چطوری می تونی با این همه مشکل بخندی؟؟؟؟تورو خدا به من هم یاد بده...

خیلی زشته،ما سالم و قبراق راه بریم و اونها...





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 9 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

پسرجان، تک چرخ نزن!!! خطر داره

عشقمه.

صدوپنجاه میلیون تومان، شما به این ماشین دودرب  پول دادی !!!؟؟...... آره

خب با این پول میشد، چند دستگاه ماشین خوب خرید  و کلی  استفاده کرد ؟؟؟

عشقم بود، اینو خریدم

تازه رنگ پیرهنمم، به عشق ماشینم، انتخاب کردم

بچه ها،چی دارین میخورین !!؟؟آخه نون پنیر هم شد غذا !!!؟؟بی خیال!صفاشو عشقه.

این موتور چیه خریدی!!؟؟ مگه باهاش کجا میخوای بری!!؟؟

عشقمه.

بچه ها،با این بلم ها، میدونین دارین کجا میرین؟ 30 کیلومتر از ساحل خودی جدا میشین!!خیلی خطر داره

ما هم میدونیم خطر داره!! ولی تکلیفه! باید درهرحال دفاع کرد،

خطراشم عشقه.

سی سال روی این تخت افتادی! آخه، برای چی خودتو به این روز انداختی!؟

ناراحت! پشیمون!نیستی!؟؟...

نه. هروقت یادم میاد که برای خدا رفتم جبهه، دردها برام با معنا میشه،

درد میکشم و عشق میکنم.

تو ترسیده نشدی!؟... تو عملیات فاو، رفتی رو مین! پات قطع شد!حالا باز برگشتی

با این پا،میخوای غواصی کنی !؟اونم با یک فین !؟

حاجی عشقه ! کاریش نمیشه کرد...

این ماشین که اسباب بازیه!؟ خجالت نمیکشی!!؟؟

نه. چرا خجالت؟

با هیچ ماشینی دیگه عوضش نمیکنم،

عشقمه.

رو سیمای خاردا دارم تمرین میکنم!! درد نداره؟

چرا ؟مگه میشه درد نداشته باشه، ولی چون برا خداست ! شیرینه،

واحد تخریب و معبر زدن، رو خودم انتخاب کردم! عشقمه.

جمع آوری زباله!!! وقتی با نیت خالص باشه! دیگه کراهت نداری از انجامش

آخه اینجا قتلگاه شهید چمرانه! اینجا زیارتگاهه ! خادمی کردن برای زائران شهید چمران ، عشقمه.

 این پرچم محرمه،

امام حسین علیه اسلام عشقمه.

کدوم عشقه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


کدوم عشقه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه واقعا،کدوم عشقه؟؟؟؟؟؟؟





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 2 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

ببخشید ، شادی قبلی آخرش یه كم تلخ بود

                                          ولی این یكی دیگه ....

                                                                    حتما بخونید!...

            

بسم الله ...

سه چهار ساعتی به رفتنمان به خط مقدم برای شروع عملیات مانده بود.

نیروهای گردان هر کدام در حال کاری بودند.

یا وصیتنامه می نوشتند و یا سلاح و تجهیزاتشان را امتحان می کردند

و از یکدیگر حلالیت می طلبیدند.

و این است موضوع این دفعه

حلالیت طلبیدن!...

 یک موقع دیدم از یکی از چادرها سرو صدا بلند شد

و بعد یك نفر پرید بیرون و بقیه با لنگه پوتین و فانسقه و بند و سنگ و کلوخ دنبالش.

اوضاع شیر تو شیر شد.

پسرک فراری بین خنده و ترس نعره می زد و کمک می طلبید

و تعقیب کنندگان با دهان های کف کرده و عصبانی ولش نمی کردند.

فراری را شناختم.

اسماعیل بود. از بچه های شر و شلوغ گردان.

اسماعیل خورد زمین و بقیه رسیدند بهش و گرفتندش زیر ضربات فانسقه و کتک.

اسماعیل پیچ و تاب می خورد و می خندیدند و نعره می زد.

به خود آمدم.

مثلاً من فرمانده گردان بودم

و باید نظم و انظباط را بر گردان حاکم می کردم.

جمعیت را شکافتم و رفتم جلو و با هزار مکافات اسماعیل را زیر مشت و لگد نجات دادم.

اسماعیل در حالی که کمر و دستانش را می مالید شروع کرد به نفرین کردن.

-  الهی زیر تانک بروید.

شما بسیجی هستید یا یک مشت بازمانده قوم مغول !؟

-   الهی کاتیوشا تو فرق سرتان بخورد و پلاکتان هم نماند که شناسایی شوید!

-   ای خدا، دادِ مرا از این مزدورهای مسلمان نما بگیر!

بچه های گردان هرهر می خندیدند

و کسانی که اسماعیل را کتک زده بودند به او چنگ و دندان نشان می دادند

و تهدید به قتلش می کردند.

فریاد زدم: «مسخره بازی بسه! واسه چی این بنده خدا را به این روز انداختید؟»

یکی از آنها که معلوم بود حال و روز درست و حسابی ندارد

گفت: « از خود خاک بر سرش بپرسید. آهای اسماعیل دعا کن تو منطقه عملیاتی گیرت نیاورم.

یک آر پی جی حرامت می کنم!»

اسماعیل که پشت سر من پناه گرفته بود،

هرهر خندید و آنها عصبانی تر شد.

گفتم: «چی شده اسماعیل؟ تعریف کن!»

اسماعیل گفت: « بابا اینها دیونه اند حاجی. بهتره اینها را بفرستی تیمارستان.

 خدا بدور با من اینکار را کردند با عراقیها چه می کنند؟»

-   خب بلبل زبانی نکن. چه دسته گلی به آب دادی؟

-   هیچی. نشسته بودیم و از هم حلالیت میخواستیم

که یک هو چیزی یادم افتاد.

قضیه مال سه چهار ماه پیش است.

آن موقع که کردستان و بالای ارتفاعات بودیم.

خوب !...

یک بار قرار شد من قاطرمان را ببرم پایین و جیره غذا و آب بیاورم.

موقع برگشتن از شانس من قاطر خاک تو سر،

سرش را سبک كرد و بسته های بیسکویت که زیر شکمش سرخورده بود خیس شد.»

یکی از بچه ها نعره زد: «می کشمت نامرد. حالم بهم خورد»

و دوید پشت یکی از نخلها.

اسماعیل با شیطنت گفت: «دیگر برای برگشتن به پایین دیر بود.

ثانیاً بچه ها گشنه بودند.

بسته های بیسکویت را روی تخته سنگی گذاشتم تا خشک شدند

و بعد بردم دادم بچه ها،

همین نامردها لمباندند و چقدر تعریف کردند که این بیسکویت ها خوشمزه است و ملس است و ...»

بچه هایی که دورم جمع بودند از خنده ریسه رفتند.

خودم هم به زور جلوی خنده ام را گرفته بودم،

راه افتادم که بروم سر کار خودم. اسماعیل ولم نمی کرد.

گفتم: «دیگر چی شده؟»

-  حاجی جون می کشندم.

-  نترس. اینها به دشمنشان رحم می کنند.

چه برسد به تو ماست فروش!

تا اسماعیل ازمن جدا شد، بیسکویت ملس خورها دنبالش کردند

و صدای زد و خورد و خنده و ناله های اسماعیل بلند شد.






نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 2 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

داشتم تو جبهه مصاحبه می گرفتم

کنارم ایستاده بود که یه  هو یه خمپاره اومد و بومممممم..... 

نگاه کردم دیدم ترکش بهش خورده و افتاده زمین

دوربینو برداشتم رفتم سراغش .

بهش گفتم تو این لحاظات آخر زندگی اگه حرفی صحبتی داری بگو...

در حالی که داشت اشهد و شهادتینش رو زیر لب زمزمه می کرد گفت :

من از امت شهید پرور ایران یه خواهش دارم .

اونم اینکه وقتی کمپوت می فرستید جبهه خواهشا پوستشو اون کاغذ روشو نکَنید

بهش گفتم : بابا این چه جمله ایه قراره از تلویزون پخش شه ها یه جمله بهتر بگو برادر...

 با همون لهجه اصفهونیش گفت: اخوی آخه نمی دونی تا حالا سه دفعه به من رب گوجه افتاده ....

آری همینان آمده بودند تا هر چند کوتاه برای مدتی شادی و لذت حقیقی را به رخ ما بکشند و بروند.

آمدند و آن‌قدر که دنیاداران زندگی را جدی گرفته بوند، اینان مرگ را به سخره گرفتند... 

و آنها خندیدند

و شاید شما هم بخندید...

ولی من بحال خودم می گریم كه هنوز خنده هایم بوی گناه می دهد!





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 14 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مهدی زحمتکار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو