شرمنده شهدا...
عكس شهدا را میبینیم ولی عكس شهدا عمل میكنیم
شنبه 28 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

آن شب غلامی خاطرهـ تعریف کرد. از اولین روز هایی که آمدهـ بودند شرهانی می گفت:" قرار گاهـ به ما اجازهـ ی تفحص نمی داد. می گفتند: امنیت ندارد. منافقین تو ی منطقه اند، نمی شود. وقتی اصرار ما را دیدند قرار شد یک هفته موقت باشیم اگر شهید پیدا کردیم مجوز بدهند. و ما رسما وسایلمان را بیاوریم و شروع کنیم. از یک طرف خوشحال بودیم که ماندهـ ایم،از طرف دیگر وقت کم و منطقه وسیع و خطرناک،می ترسیدیم نتوانیم شهیدی پیدا کنیم.

هر روز از میدان های وسیع مین، سیم خاردار ها و تله های انفجاری می گذشتیم. اما هر روز ناامیدتر می شدیم. مین های منطقه، منافقین، عراقی ها از هیچکدام آنقدر نمی ترسیدیم که از دست خا لی بر گشتن می تر سیدیم. روز آخر ماندنمان، نیمه شعبان بود آن روز رمز حرکتمان " یا مهدی (عج) " بود.

عجیب همه پریشان بودند. خورشید هم دست پاچه بود انگار.  زود تر از همیشه رفت پشت ارتفاع 175، نزدیک غروب بود و لحظه ی وداع، باید سریع از منطقه می رفتیم. بچه ها از خود بی خود بودندمی گفتند دیدید قابل نبودیم. با نام" مهدی" روز نیمه شعبان کار را شروع کردیم و حالا باید برگردیم. اشک حلقه زدهـ بود توی چشم هایشان. هر کس دنبال چیزی می گشت برای یادگار و تبرک با خودش ببردیکی یک مشت خاک بر می داشت. یکی یک تکه سیم خاردار. من هم رفتم سراغ شقایق وحشی. می خواستم با ریشه درش بیاورم بگذارم توی قوطی کنسرو، وقتی شقایق را آرام جدا کردم از زمین دیدم ریشه ی شقایق روی جمجمه ی شهید سبز شدهـ . روی سجدهـ گاهش با فریاد" یا مهدی (عج) " بچه ها همه جمع شدند.

آرام آرام خاک ها را کنار می زدیم دلهرهـ داشتیم کاش هم پلاک داشته باشد هم از لشکر باشد. پلاک که پیدا شد همه سلام دادند بر محمد(ص) و آلش. پلاک را استعلام کردیم روی پا بند نبودیم شهید مهدی منتظر القائم بود از لشکر امام حسین(ع)... 

منبع: کتاب سرزمین مقدس، موسسه ی روایت سیره شهدا،ص139





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 28 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
پسرم عارفی صبور بود که همه او را به اخلاق کریمه می شناختند. در کنار کار معلمی به جبهه می رفت و وقتی برمی گشت گاهی در تعاونی محله، بی توقع به کار مردم می رسید. روزی در محل توزیع ارزاق عمومی، جمعیت زیادی صف کشیده بودند و عده ای سعی می کردند که زودتر سهمیه ی خود را بگیرند و بروند. گرمای طاقت فرسای تابستان بود. ناگهان از ته صف زنی با شتاب به سمت علی محمد آمد و بی مقدمه و بی هیچ دلیلی چند حرف رکیک با صدای بلند به او زد. پسرم هیچ عکس العملی نشان نداد و همین باعث شد که زن عصبی تر شود و در مقابل جمعیت، آب دهن روی پسرم بیندازد. علی محمد فقط صورتش را برگرداند و چند بار این آیه را خواند: و الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس.

این صبوری و تقوای پسرم باعث شد زن شرمنده شود و مردم او را سرزنش کنند.

(شهید علی محمد صباغ زاده








نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 28 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
شهید علی چیت سازیان فرمانده اطلاعات عملیات لشکر 32 انصارالحسین(ع)

 نام پدر : ناصر                   شهادت : 1366/9/4 - عملیات نصر 8 - ماووت عراق 

مزار : گلزار شهدای همدان

سلام به گلوی تشنه حسین(ع) قلاب آهنی رو انداخت روی یخ و کشید. اولین قالب رو از دهانه تانکر انداخت توی آب. یه نفر از توی صف جماعت معترض شد که از کله سحر تا حالا وایسادم برا دوتا قالب یخ مگه نوبتی نیس؟! علی گفت :<< اول نوبت گلوی تشنه پسر فاطمه (س) بعد بقیه>> با صاحب کارخونه یخ شرط کرده بود که شاگردی میکنه خیلی هم دنبال مزد نیست اما اول یخ تانکر نذری رو میده . بعد بقیه رو. خودش هم با خط نه چندان خوبش روی تانکر نوشته بود :<< سلام به گلوی تشنه حسین(ع) >>







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 28 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
رفتن این راه اگرچه بسیار بركت دارد ولی...
ولی اگر واقعاً «راهی نور» شده باشی این مسیر، راهی به ظلمت گناه نخواهد داشت...
و تو خود بهتر می‌دانی كه «شهر» كمین‌گاه شیطان است و...
اگر این سفر را شروع یك مبارزه و جهاد فرض كنی، در این مبارزه بی‌امان گرز و سپر و باره و شمشیر بایدت!
در این «جهاد اكبر» سلاح تقوی می‌خواهی و همراهی یاران!
□ □ □
«تا شهدا با شهدا» آمده تا یار و همراه تو باشد در این مبارزه بی‌امان و جهاد اكبر!
و امروز «تا شهدا با شهدا» آمده است تا جایی باشد برای تجمع همه دل‌هایی كه امام را دوست دارند و قلبشان برای انقلاب می‌تپد و شانه‌هایشان آماده است برای به‌دوش كشیدن بارهای انقلاب...
جایی میان زمین و آسمان...
عباس‌های تشنه‌لب رفتند، لب تشنه مشكی بر زمین مانده‌ست
... آری، بار گرانی بر زمین مانده‌ست.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 28 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
مرحله دوم عملیات فتح المبین بود. سال 61 . در این علمیات قرار بود سایت های 4و 5 آزاد شود. آن روزها، اهواز در تیررس دوربردهای عراقی ها بود. اتفاقاً شبی كه عملیات شروع شد، شب جمعه بود. ما را بردند دعای كمیل. بعد از دعا، مسیری را كه طی كردیم تا به منطقه عملیاتی برسیم، پیاده بردند تا دشمن متوجه ما نشود. آن شب از ساعت 11 تا 3 صبح فردایش پیاده روی كردیم. در داخل شیاری، مار را صف كردند. فكر می كنم حدود پنجاه متری با دشمن فاصله داشتیم.
ساعت حدود 4:30 صبح بود كه عملیات آغاز شد. عملیات كه آغاز شد، دشمن امانمان نداد، توپ و خمپاره بود كه زمین و زمان را پر از دود و آتش كرده بود. آن روز با حملة عاشقان های كه بچه ها كردند، 3 خاكریز دشمن را پی درپی و بدون مقاومت گرفتند، به خاكریز چهارم كه رسیدیم، كار كمی سنگین شد.
مقاومت دشمنان عجیب شده بود، از طرفی هم آ نها از زمین و هوا و با هر امكاناتی كه تصورش را بكنی به میدان آمده بودند، تا به خیال خود، پیروز آن مرحله از جنگ باشند. هوا گرگ و میش و ساعت حدودهای 6:30یا 7 صبح بود. چشمم به گلوله آتشینی افتاد كه با سرعت به طرف من می آمد، بلافاصله تصمیم گرفتم دراز بكشم. قبل از اینكه تمام بدنم بر روی زمین آرام بگیرد، بخشی از آن گلوله به من اصابت كرد و به پشت افتادم روی زمین.
خون بود كه توی هوا می پیچید و به سر و صورتم می ریخت. بخش های زیادی از بدنم داغ شده بود. یكی از رزمنده ها هم تركش خورده بود و كنارم دراز كشیده بود. من جایی افتاده بودم روی زمین كه نمی توانستم به درستی وضعیت خودم را ببینم. فكر می كردم خونی كه به هوا پاشیده، از رزمند های بوده كه در كنارم افتاده است.
از او پرسیدم: برادر رزمنده چی شده؟ من در آن لحظه كاملاً گرم بودم و هیچی متوجه نمی شدم. او هم كه می دانست چه اتفاقی افتاده، از دلش نمی آمد كه ماجرا را مستقیم به من بگوید.
گفت:« خودت نگاه كن » و دستش را زیر سرم گذاشت و بلند كرد تا خودم ببینم. كمی بلند شدم. مسیر نگاهم را اول انداختم به بدن او. ولی وقتی مسیر خون را كه پی گرفتم، رسیدم به پای راست خودم. دیدم پای راستم، تقریباً از زانو به پایین نیست، خواستم پایم را تكانی بدهم كه تكة گمشده اش را ببینم، احساس كردم پایم كاملاً بی حس است و انگار اصلاً جزو بدنم نیست.
دوست رزمنده ام پرسید: «چی شده ؟»
گفتم: « پایم نیست، اما چرا اصلاً درد ندارم ؟»
در همین حال و روز بودم كه علی اكبر خمسه كه در عملیات بعدی شهید شد از راه رسید و بالای سرم نشست. سرم را روی دامانش گذاشت. شروع كرد به پاك كردن صورتم و بوسه زدن بر آن.
گفت: «مرا می شناسی ؟ »
گفتم : « راستش، درست نمی توانم ببینم. »
گفت: «اشكال ندارد، ناراحت نباش . »
من دیگر نمی توانستم جوابش را بدهم. در حالی كه اشك هایش به سر و صورتم می ریخت، شنیدم كه می گوید: «راضی باش به رضای خدا. داداشم »
خوش به سعادتت، ای كاش این محبت در حق من می شد.





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
Click for larger version




نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
شهید مصطفی ردانی پور... هنوز هم موندم که مگه میشه.... ؟! کی بودید شماها....؟! کارت دعوت عروسی برای حضرت زهرا ع و امام رضا ع و حضرت معصومه ع و امام زمان عج فرستادن چه جرأتی میخواد! جرأتی که ناشی از پاکی پاکی پاکی..... گفتی میرم جمکران کارت میدم به آقا امام زمان عج و میگم که برای حضرت زهرا ع رو هم خودشون به مادرشون زهرا ع بدن. میرم قم برای حضرت معصومه ع و میرم مشهد برای امام رضا ع رو میدم .....

روح بی مقدار من درک نمیکنه اینهمه عظمت رو شهید ردانی پور ....!!!! اینجا دیگه قفل قفل میشم وقتی میفهمم که همون شب عروسیت، عالمی در مکاشفه، حضرت زهرا ع رو با لباسی غیر از چادر خاکی میبینه که فرمودن دارم میرم عروسی پسرم مصطفی .... خدایا مگه میشه ....؟!!! میشه ... میشه ... ولی مگه میشه با داشتن اینجور ستاره ها، فساد هم باشه ظلم هم باشه خیانت هم باشه ؟!!!!!!! 

سر مزارت کلنجار میرفتم با خودم که اینجا مزار شهیدیه که حضرت زهرا ع به عروسیش اومد.

یازهرا ......  چه حکمیته که کنار شهید خرازی هستی؟





سالگرد شهید حجت الاسلام مصطفی ردانی پور





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 21 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
امام محمد باقر(علیه السلام) :

اگر مومنی را دوست دارید او را از آمدن ماه رجب با خبر سازید


میلاد با سعادت امام باقر (ع) بر تمامی شیعیان جهان مبارک.









نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 21 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

برچسب‌ها: تصاویر




نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 21 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار


زمان قدیم:
مرد:ضعیفه شام چی داریم

زن:ببخشید آقا دستم به بچه بند بود نتونستم آبگوشت سفارشیتونو درست کنم)":
بعدش زنه تا میومد بجنبه که کشیده میخورد که 3 تا دور خودش میچرخید!!!
زمان حال:
مرد:ببخشید بانو میتونم بپرسم شام چی دوست دارید درست کنم)": ؟
زن:اول اون تن لشتو از رو مبل جم کن و بعدش برو بچه رو عوض کن: درضمن من تو ریژیمم

بعد تا زنه تا میاد بجنبه یهکشیده به مرده میزنه که 30تا دور خودش میزنه

بعله زنای الان که زن نیستند ، اژدهای فیلم شرک هستند( البته بعضی هاشون)





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

در جامعه ایران از عبارت بدحجابی به نحو صحیحی استفاده نمی شود.
بد حجاب در حقیقت باید به کسی گفته شود که اندام خود را آنطور که شایسته است نمی پوشاند. مثلا حساسیتی به پیدا شدن موی خود ندارند هر چند قصد نمایش و خودنمایی و تحریک دیگران را نداشته باشد.

 


زنانی که خود را آرایش می نمایند و زیباتر از آنچه هستند به نمایش می گذارند شایسته عبارت دیگری هستند. شاید عبارتی مشابه “جلوه فروشان” برای آنها مناسب تر باشد.
تفاوت جلوه فروشان با خود فروشان این است که جلوه فروشان عملا خواسته یا ناخواسته به تحریک شهوات شیطانی می پردازند بدون اینکه شهوت برانگیخته را ارضاءنمایند، در حالی که خودفروشان به ارضاء مشتریان خود روی می آورند. در حقیت می توان جلوه فروشان را بازار یابانی برای خودفروشان محسوب نمود.
در اینجا ذکر این نکته ضروری است که زیانی اگر وارد عرصه تحریک جنسی در روابط اجتماعی نشود مذموم نیست. بطور مثال برخی ها چادرهای گلدار را بر می گزینند یا در محافل زنانه به آرایش خود می پردازند. چون در بین زنان جذابیت جنسی و تحریک پذیری به صورت طیعی وجود ندارد، لذا منعی برای آن گذاشته نشده است. بنابراین آنچه در اسلام منع شده است با هدف جلوگیری از تحریک شهوات جنسی در روابط اجتماعی و نامشروع است.




نوع مطلب : حجاب وعفاف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 21 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
می گویند خامنه ای مسیر انقلاب را بعد از امام منحرف کرد.


می گویند انقلاب را قبول داریم. امام را قبول داریم. خامنه ای را قبول نداریم.

چرا؟

اما این حرف ها به گوش ما آشناست.

آنجایی که به رسول خدا می گفتند ما خدا را قبول داریم. تو را قبول نداریم.

به امیر المومنین می گفتند پیغمبر را قبول داریم تو را قبول نداریم.

به امام خمینی می گفتند امام زمان را قبول داریم تو را قبول نداریم.

امام زمان را قبول داریم مراجع تقلید را قبول نداریم. و ...

همیشه به حجت زمانه که میرسند یک گام عقب هستند.

اما به نظر می رسد همانطور که بت پرستان به دروغ می گفتند خدا را قبول داریم.

معاویه به دروغ می گفت پیغمبر را قبول داریم و ...

این ها هم دروغ می گویند امام زمان را قبول داریم.

باور کنید دروغ می گویند.





نوع مطلب : ولایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 21 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

خجالت دختری باید بکشه که روز خواستگاری به پدر و مادر پیر و کم سوادش بگه شما کمتر صحبت کنید

خجالت پسری باید بکشه که (فقط تو رو دوست دارم) رو برای چندین نفر sentکنه

خجالت زنی باید بکشه که خوش گذرونی هاشو در غیاب شوهرش که برای تامین مخارج زندگی دو شیفت کار میکنه انجام می ده

خجالت مردی باید بکشه که زنش پشتش دعا میخونه که به سلامت برگرده و اون دعا میخونه که زنش از روابط پنهانش با دیگری بویی نبره



خجالتها تموم شدنی نیست بیاییم به جای اینکه خجالت بکشیم جوری رفتار کنیم که خجالت نکشیم





نوع مطلب : حجاب وعفاف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 21 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
اینها را می نویسم برای توئی که هیچ وقت فرصت نشد در خیابان دو کلمه با هم حرف بزنیم تا حرفهای دلم را به تو بگویم...

آنقدر جسمت را برایم برهنه کردی
که یادم رفت روح عریانت چه شکلی بود !
آنقدر سعی کردی برجستگی های بدنت
را نشانم بدهی
که وقت نشد یادت بیاورم که می توانی چه شخصیت برجسته ای باشی !
بیـــــا و تمامش کن ، خودت را به یاد بیاور
چـــادر سپیدت را سرت کن بانوی مهتاب
اگر ممانعت نکنی

فرشته های مهربان
با دستهای لطیفشان
این لباس های کثیف دنیا را از تن روحت در می آورند ...
آنجاست که
لطافت عشق
را لمس می کنی
آنجاست که می فهمی خدا مهربان تر از آن است که قصد اذیت کردن مارا داشته باشد !
لذت لمس
لطافت ایمان
را از دلت دریغ نکن ...
چادر سپیدت را سرت کن بانوی مهتاب...





نوع مطلب : حجاب وعفاف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
شهر فاو تازه فتح شده بود وسربازان دشمن گروه گروه تسلیم می شدند.
من ودوستم علی ناهیدی از یک هفته قبل از عملیات با هم حرف نمی زدیم شاید علتش خیلی عجیب باشد.
ما سر تیمهای پرسپولیس واستقلال دعوایمان شد!
من استقلالی بودم وعلی پرسپولیسی...یک هفته قبل از عملیات،در سنگر طبق معمول داشتیم کرکری می خوندیم،
و از تیم های مورد علاقه مان حمایت می کردیم که بحثمان شد.علی زد به پروین ویک نفس گفت:
شیش،شیش،شیش تایی ها

منظور او همان بازی بود که پرسپولیس شش گل به استقلال زده بود.
من هم کم آوردم و به مربیان پرسپولیس بو وبیراه گفتم.بعد هم قهر کردیم وسر سنگین شدیم...
حالا دلم پیش علی مانده بود.از شب عملیات دیگر علی را ندیده بودم ،دلم هزار راه رفته بود.هی فکر میکردم نکند علی شهید یا اسیر شده باشد.
ای خدا اگه چیزیش شده باشد من جواب ننه وباباش رو چی بدم.دیگر داشتم رسما گریه می کردم که یکهو
دیدم بچه ها می خندند وهیاهو میکنند .از سنگر اومدم بیرون واشکهایم را پاک می کردم که شنیدم عده ای با لهجه فارسی دار شعار میدهند...
پرسپولیس هورا...استقلال سوراخ

سرم را چرخاندم به سمت صدا ،باورم نمیشد،ده ها اسیر عراقی پا برهنه وشعار گویان به طرفمان می آمدند.
پیشاپیش آنها علی سوار بر شانه های یک درجه دار عراقی بود ویک پرچم سرخ را تکان میداد عراقی ها هم با دستور او شعار میدادند

پرسپولیس هورا...استقلال سوراخ

باور کنید بار اول وآخر در عمرم بود که با این شعار از ته دل خندیدم وشاد شدم.
دویدم به استقبال..علی از روی شانه های عراقی پرید پایین وبغلم کرد.تند تند صورت همدیگر رو بوسیدیم..
علی گفت:می بینی اکبر!!!عراقی ها هم طرفدار پرسپولیس هستند!!!
هر دو غش غش خندیدیم ..عراقی ها هم که نمیدانستنددارند چه شعاری می دهند،با ترس ولرز همچنان فریاد میزدند::

پرسپولیس هورا...استقلال سوراخ

 




نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 14 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مهدی زحمتکار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic