شرمنده شهدا...
عكس شهدا را میبینیم ولی عكس شهدا عمل میكنیم
جانباز دفاع مقدس سرهنگ «علیرضا غلامی» یکی از مسئولان عملیات‌های

تفحص شهدا مفقود است که سال‌ها مخلصانه در این راه تلاش کرده است.

وی یکی از خاطرات تفحص شهید را که سبب تحول یک افسر بعثی شد، را روایت می‌کند:

 گروه تفحص حال و هوای خاصی داشت به طوری که اگر سرسخت‌ترین افسر بعثی هم با این بچه‌ها کار

 می‌کرد، خواسته و ناخواسته منقلب می‌شد، به همین دلیل به محض دیدن ارتباطی که بین افسران و

سربازان عراقی با بچه‌های تفحص برقرار می‌شد، آنها را دوره به دوره تعویض می‌کردند.

یکی از افسران بعثی که از استخبارات عراق و مسئول گروه «حمایه» بود را برای حضور

 در کنار بچه‌های تفحص معرفی کردند؛ نام مستعارش «ابوعلی» و خیلی هم بداخلاق بود.

اول تیر ماه ۱۳۷۷، در عملیات برون‌مرزی در مرز شلمچه عراق به اتفاق شهید پازوکی،

۱۰ نفر دیگر با دو دستگاه ماشین سبک و تعدادی بیل مکانیکی و همراهی «ابوعلی»

 به کار تفحص مشغول شدیم.

نزدیکی‌های ظهر بود که دیدیم از زیر خاک پای سالم یک شهید بیرون زده است؛

شهید ۱۵ ـ ۱۶ ساله‌ای بود و سر نداشت اما پیکرش سالم مانده بود،

یک کارت شناسایی داشت؛ از بچه‌های لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله(ص) و محله پیروزی تهران بود؛

 افسر بعثی که در کنارمان بود با دیدن پیکر شهید به گریه افتاد و گفت:

«من تا به حال به این مسائل اعتقاد نداشتم، این صحنه را که دیدم منقلب شدم؛

خیلی وقت‌ها اعتقادی به نماز خواندن هم نداشتم، اما بعد از این بر من واجب شد تا نمازم را بخوانم».

این افسر بعثی تا زمانی که در کنار ما بود، پشت سر بچه‌های تفحص می‌ایستاد و نماز جماعت می‌خواند؛

وقتی پیکر شهیدی پیدا می‌شد، داوطلبانه می‌آمد تا آن پیکر را از زیر خاک بیرون بکشد؛

از طرفی هم تا وقتی که وی در کنارمان بود با بچه‌های تفحص با عزت و احترام برخورد می‌شد.

ابوعلی در این مدتی که منقلب شده بود، می‌گفت:

«من تا الآن فکر می‌کردم شهدای شما کشته هستند و کشته‌های ما شهید؛ اما الآن به این

نتیجه رسیدم که کشته‌های شما شهیدند و به یقین رسیدم تمام افرادی که از طرف

صدام در اینجنگ جانشان را از دست دادند، کشته هستند و کسی شهید نیست؛

پیدا شدن این شهید نتیجه تقوا و بر حق بودن شماست».







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
ای کاش حاج همت بودی امروز ؛ نزدیک انتخابات است

ای کاش بودی تا برایت ستاد میزدیم ؛

رنگ خاکی را دست بند و شال گردن میکردیم می انداختیم روی دوشت

با یک چفیه و عکس انتخاباتی میشدی کاندیدای اصلح



شورای نگهبان تو را ندیده تایید میکرد ؛ کسی را که خدا تایید کرده مگر میشود بنده اش قبول نداشته باشد؟

بیا و احساس وظیفه کن ، تو هم مثل خیلی ها شعر و شعار تعریف کن

ز خاطرات جنگ بگو ؛ از هم رزم هایت بگو ؛

فخر بفروش که در فلان عملیات بودی و فلان فرماندهی برای تو بود!

بگو فلان درصد جانبازی داری و ترکش های بدنت چه وفا دارند....

میدانم از این حرف ها بلد نیستی؛تو صاف و خاکی هستی ؛ مثل لباست...

چفیه اگر می اندازی برای خداست نه خلق او ، برای ریا و ریاست نیست...

بیا و کاندیدا شو ؛ این انتخابات احساس وظیفه کن؛بیا و بگو یک روز جنگ شد و مرد میدان شدی ؛

بیا بگو امروز اگر بودی باز چفیه می انداختی و میامدی...

بیا بگو برای تو فرقی بین صندوق مهمات و صندوق رای نیست ، هرجا حرف امام باشد تو آنجایی

فرقی ندارد امام خمینی یا امام خامنه ای...

بیا بگو این روزها صدای خمپاره ها بیشتر شده است ؛ بگو خون به دل امام میکنند ؛

بد تر از جام زهر میدهند این نانجیب ها....

بیا بگو حاج همت ، پشت بیسیم صدایت ضعیف است...

بیا بگو اگر بودی تاریخ جنگ را برای خودت نمینوشتی ؛

بیا بگو تا حرف در دهانت نگذاشته اند

بیا بگو که اینجا خیلی ها از ترکش های نخورده ناله میکنند ؛

بیا بگو میزان اعمال را با کارت و گزارش مینویسند

بیا و بگو که بسیجی میدان را خالی نمیکند ؛ بیا بگو حرف امام نباید زمین بماند!

امروز اگر اینجا بودی ؛ به همرزم هایت رای میدادی ؛ به پلاک های گمنام رای میدادی ؛

به بسیجی های گمنام رای میدادی ؛ بگو اگر اینجا بودی به شهادت رای میدادی ؛

به شهید خرازی ها ؛ به باکری ه ا؛ به زین الدین ها ؛ به کاظمی ها

اصلا به امثال خودت رای میدادی...

تو مگر چه کم از کاندیدا های دیگر داری؟!


ریاست جمهور ؛ مرد میخواهد ، نه ادعا ، درد میخواهد ؛ نه دلیل؛

ترکش های تو،برای تایید شدنت کافی است...

نیاز به بنیاد شهید ندارد

کارت فعال هم نمیخواهد

شورای نگهبان هم تو را تایید نکند ؛ نزد خدا تایید شده ای...

امروز اگر بودی ؛ انقلاب و میدانش تنها نمیشدند...

خیابان های تهران را بوی عطر لباست پر میکرد؛

بیا همت ؛ همتی کن...

به امثال تو نیاز دارد این انقلاب

اینجا مرد میخواهد ؛ یکی مثل تو...

بیا حاج همت

تو هم مثل خیلی ها احساس وظیفه کن...





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
  خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
  خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
  اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید

 بیچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد
  تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
  به محـــل زندگیش بازگردد.
  روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت...
  شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....!
  دخترک وارد حیاط امامزاده شد...خسته... انگار فقط آمده بود گریه کند...
  دردش گفتنی نبود....!!!!
  رفت و از روی آویز چادری برداشت و سر کرد...وارد حرم شدو کنار ضریح
  نشست.زیر لب چیزی می گفت انگار!!! خدایا کمکم کن...
  چند ساعت بعد،دختر که کنار ضریح خوابیده بود با صدای زنی بیدار شد...
  خانوم!خانوم! پاشو سر راه نشستی! مردم می خوان زیارت کنن!!!
  دخترک سراسیمه بلند شد و یادش افتاد که باید قبل از ساعت ۸ خود را
  به خوابگاه برساند...به سرعت از آنجا خارج شد...وارد شــــهر شد...
  امــــا...اما انگار چیزی شده بود...دیگر کسی او را بد نگاه نمی کرد..!
  انگار محترم شده بود... نگاه هوس آلودی تعـقــیبش نمی کرد!
  احساس امنیت کرد...با خود گفت:مگه میشه انقد زود دعام مستجاب
  شده باشه!!!! فکر کرد شاید اشتباه می کند!!! اما اینطور نبود!
  یک لحظه به خود آمد...
  دید چـــادر امامــزاده را سر جایش نگذاشت

نمایشگاه مد و آرایش در خیابان‌ها و اماكن عمومی شهر-2






نوع مطلب : حجاب وعفاف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
میخواستم بزرگ بشم...
درس بخونم مهندس بشم...
خاکمو آباد کنم ...
زن بگیرم...
مادر و پدرمو ببرم کربلا...
... دخترمو بزرگ کنم ببرمش پارک ,تو راه مدرسه باهم حرف بزنیم
خیلی کارا دوست داشتم انجام بدم
خب نشد...باید میرفتم از مادرم, پدرم ,خاکم , ناموسم ,دخترم , دفاع کنم

 

رفتم که
دروغ نباشه
احترام کم نشه
همدیگرو درک کنیم
ریا از بین بره
دیگه توهین نباشه
محتاج کسی نباشیم


   تخریب چی نوجوان شهید کاظم مهدیزاده

                   شهادت، عملیات کربلای1 - مهران- ارتفاعات قلاویزان

حالا خودمونی میگم رُفقا "چقدر جا داریم تا به این شهید برسیم؟








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

وقتی شما از این و آن طعنه می خورید

 

و لاجرم به گوشه اتاق پناه می برید

و با عکس های ما سخن می گویید و اشک می ریزید،

به خدا قسم این جا کربلا می شود و برای هر یک از غم های دلتان این جا تمام شهیدان زار می زنند».






نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
سگ بازی، کلاس اجتماعی یا عقده گشایی؟
      مدتی است که پدیده سگ گردانی در خیابان های شهر تبدیل به نوعی نماد تجدد در میان دختران و پسران ایرانی شده است .

      متاسفانه امروزه پدیده ناپسند "سگ گردانی " در خیابان های شهر یا نگه داشتن سگ های کوچک در منزل ، تبدیل به نمادی برای تجدد و به روز بودن مردم شده است و بر خلاف گذشته دیگر این روزها مشاهده حیوانی که از پنجره ماشین و یا کاپشن مردی موتور سوار بیرون را نگاه می‌کند برای افرادی که در جامعه شهری زندگی می‌کنند، عجیب نیست .

بنا به اعتقاد بسیاری از روانشناسان و کارشناسان امور اجتماعی ، رواج پدیده سگ گردانی و نگهداری از آن ، علاوه بر مضرات بسیار زیاد بهداشتی و زیان آور بودن برای سلامت عمومی، یك معضل فرهنگی- اجتماعی و نوعی تقلید كوركورانه از فرهنگ مبتذل غربی است.

بر اساس آمار های به دست آمده در رابطه با علت شیوع سگ بازی در میان جوانان و برخی خانواده های ایرانی ، تلاش برای دست یافتن به گونه‌ای پرستیژ اجتماعی در محیط‌های شهری ازجمله مهم‌ترین انگیزه‌هایی است كه برخی از افراد را به نگهداری و نمایش عمومی حیوانات خانگی ترغیب می‌كند و جوانان با مشاهده این حرکت در میان قشر مرفه و به ظاهر متجدد ، برای عقب نماندن از قافله به این پدیده مخرب اجتماعی گرایش پیدا می کنند .

گفتنی است؛ در حالی رواج نگهداری از حیوانات خانگی به خانواده‌های متوسط جامعه هم کشیده شده و جزء لاینفکی از زندگی شهری و کلاس اجتماعی آنها شده است که کارشناسان اجتماعی معتقدند تعداد بسیاری از جوانان بی ‌آنكه حداقل اطلاعاتی از نگهداری، مشكلات و بیماری‌های آن و شناخت شخصیتی حیوان داشته باشند این کار را انجام داده و بیشر از ماهیت اصلی نگهداری و ارتباط با حیوان، نمایش حیوان و نشان دادن تجدد و كلاس فرهنگی مدنظر آنهاست.






نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

قبل از انقلاب توسط ساواک دستگیر شد

چند ماهی رو زیر شدیدترین شکنجه ها به سر برد

جوری با چکمه به صورتش کوبیده بودند که تا یک ماه خونریزی بینی داشت...

... بعد از پیروزی انقلاب دادگاه نجف آباد ازش خواستند شکنجه گرانش رو معرفی کنه

زیر بار نرفت و  هیچ کدومشون رو معرفی نکرد

می گفت: نیازی به اینکار نیست ، انقلاب اونا رو تنبیه کرده...

... پسر یکی از شکنجه گرانش به مشکل برخورده بود

باباش اومده بود پیش حاج احمد تا براش کاری کنه

حاجی هم انگار نه انگار یه روزی زیر دست این آدم شکنجه شده

با پیگیری مشکل پسر شکنجه گر سابق خودش رو حل کرد


شت دیگران




نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
امروزصدای آهنگهای لس آنجلسی آنقدربلندست که فریادهای«حاج مهدی باکری» بگوش نمیرسد!!!
امروزهمه «حاج ابراهیم همت» را با اتوبان همت می شناسند!!!
امروزنام شهیدرابرای اینکه بچه هاخشونت طلب بارنیایند ازکوچه ها برداشته و نام نگین و جاوید میگذارند!
امروزستارگان هالیوود آنقدر زیادندکه دیگر کسی ستارگان درخشان کربلای ایران را نمی بیند!!
امروزهمه به دنبال کسب نام هستند و گمنامی فقط برای شهدا به ارث رسیده است!!!
امروزجانبازان موجی را از اجتماع دور نگه می دارند تا آسیبی به افکار عمومی نرسانند!!!
امروز کسی نمیداند،مهدی باکری دروصیت نامه خودازخدا خواسته بود جسدش برنگردد و تکه ای از زمین را اشغال نکند!!!
امروزکسی نمیداند،شب عملیات خیبرحاج مهدی باکری،برادرش حمید باکری راجاگذاشت و رفت!!!
امروزکسی نمی داند مهدی زین الدین، رتبه چهار کنکور سراسری را داشت!!!
امروز کسی نمی داند تکه های پیکر شهیدی را درون گونی برای خانواده اش فرستاده بودند!!!
امروز مانتو ها روز به روز تنگ تر و کوتاه تر می شود!!!
امروز اصغر فرهادی صلح طلبی ملت ایران را در بوسیدن روی کیت بکینسل می داند!
امروز اصلا شهیدی نیست که بخواهد ما را ببیند!!!
امروز قرن ۲۱ است!!!







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

ما چه پاسخی داریم ؟؟؟؟


او برای آسایش دین و دنیای ما از همه چیزش گذشت
ما برای زنده نگه داشتن نامش چه کردیم ؟؟

شهید

درحال و هوای جبهه بی باک شدی

از گردو غبار زندگی پاک شدی

دیدی که زمین لایق دل بستن نیست

دل کندی و ره سپار افلاک شدی

رفتی به نماز جبهه با نیت عشق

ماندی به اقامه با تمامیت عشق

در خط خطر عشق به داد تو رسید

تکبیر تو جان داد به حیثیت عشق






نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
لگوی مسئولین ما کیست ؟ایا ما هم مانند شهید همت هستیم...پس کجایند مردان بی ادعا


بسم الله را گفته و نگفته شروع کردم به خوردن. حاجی (حاج ابراهیم همت) داشت حرف می زد و سبزی پلو را با تن ماهی قاطی می کرد هنوز قاشق اول را نخورده، رو به عبادیان کرد و پرسید: عبادی! بچه ها شام چی داشتن؟

-   همینو

-   واقعاً؟ جون حاجی؟

نگاهش را دزدید و گفت: تُن را فردا ظهر می دیم.

حاجی قاشق را برگرداند.

-   حاجی جون به خدا فردا ظهر بهشون می دیم.

حاجی همینطور که کنار می کشید گفت: به خدا منم فردا ظهر می خورم.







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار


شرمنده شهداء 

شرمنده شهداء و امام زم

دختر مسلمان ایرانــــــی خوشــــــــا به غیرتـــــت

منه بسیجی به جای شمـــــــا شــرم می کنــــــم



شرمنده شهداء و امام زمان و رهبـــــرم هستـــــم

ان و رهبـــــرم ه

کجایند 
مردان بی ادعا؟

ستـــــم

امام زمان و رهبـــــرم هستـــــم





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
شهدایی که با خمپاره افطار کردند

ماه مبارک رمضان فرصتی برای رسیدن به قله عبودیت و بندگی است؛ جبهه‌ها در هشت سال دفاع مقدس از این فیوضات مستثنی نبود؛ چه رزمندگان در حالی که روزه‌دار بودند با لب‌هایی تشنه و غرق در خون به ملاقات خدا رفتند.

اسماعیل زمانی که از دوران نوجوانی با برادر شهیدش «مهرداد زمانی» در جبهه حضور پیدا کرده، امروز از روزهای ماه رمضان در جبهه‌ها و 4 تن از هم سنگرانش که با خمپاره 60 افطار کردند، روایت می‌کند.

در دوران دفاع مقدس رزمندگان سعی می‌کردند از فیوضات ماه بیشترین بهره را ببرند؛ در برخی جبهه‌ها به دلایل مختلف که نیروها تا 10 روز در جایی مستقر نبودند و بنا به استراتژی جنگ و دستور فرماندهان، گاهی امکان روزه گرفتن برای رزمندگان فراهم نمی‌شد که آن‌ها حسرت این موضوع را می‌خوردند، اما چون وظیفه حفظ اسلام بود، تابع شرایط بودند.

بعد از عملیات «کربلای 5» و «والفجر 8» از منطقه شلمچه تا خط کوشک، خط پدافندی بود؛ در سال 1366 و مصادف با 25 شعبان در آن منطقه مستقر بودیم؛ منطقه‌ای با دمای بالای 50 درجه و رطوبت بسیار بالا.

اکثر رزمندگان روزه بودند؛ روزه گرفتن در دوران دفاع مقدس با روزه گرفتن امروزی و وجود تجهیزات سرمایشی خیلی متفاوت بود. بچه‌ها برای خنک شدن در سنگر نگهبانی که درون زمین حفر شده بود، نی روییده در آب را می‌بریدند و به دریچه‌های دیده‌بانی روی دیواره سنگر نصب می‌کردند و برای خنک شدن بادی که داخل سنگر می‌وزید، کمی آب روی نی‌ها می‌پاشیدند.

برای سحری ساعت 3.5 بامداد تویوتا با یک دیگ غذا وارد منطقه می‌شد؛ تدارکات سعی می‌کرد در انتقال ظرف‌ها صدایی بلند نشود که رزمنده‌هایی که خواب بودند، بیدار شوند؛ اوج ایثار و از خودگذشتگی یادگار جبهه‌ها بود؛ برخی رزمنده‌ها به سرعت سحری می‌خوردند تا پست خالی نماند و دوستان دیگر بتوانند سحری بخورند.

پیرمردی در تدارکات دسته قبل از افطار با چوب و هیزم آتش می‌افروخت و پس از جوشیدن آب، چایی دم می‌کرد. موقع افطار که می‌رسید، بچه‌ها را دور سفره جمع می‌کرد و می‌گفت «بیایید چای ذغالی بخورید، بعد از چند ساعت تشنگی می‌چسبد». سفره‌ای بی‌ریا و ساده با نان و پنیر و خرما در کنار دوستانی که فکر می‌کردیم همیشه پیش ما خواهند ماند، حال و هوای دیگری داشت.

همان روزها به همراه یکی از دوستان در پست نگهبانی بودیم؛ قرار بود بعد از ما شهید «پرویز غدیری» و شهید «عبدالرضا خیرالدین» جایگزین شوند؛ ساعت 12 بود و در فاصله 60 متری با عراق مستقر بودیم؛ هوا بسیار گرم بود و منتظر آمدن دوستان و جایگزینی برای پست نگهبانی بودیم. مدتی گذشت اما آن‌ها نیامدند.

برای جویا شدن علت، به محل استراحت آن‌ها رفتیم؛ به محض کنار زدن پتوی نصب شده به در سنگر، دیدم دوستان دراز کشیده‌اند اما صدایی از آن‌ها نمی‌آید؛ متوجه شدم خمپاره 60 از داخل دریچه وارد سنگر شده بود و شهیدان «پرویز غدیری»، «عبدالرضا خیرالدین»، «سید محسن موسوی» و یکی دیگر از شهدا که اسمش در خاطرم نیست، بر اثر موج گرفتگی به شهادت رسیده بودند.

روحشان شاد و یادشان گرامی





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
به نام خدا

من می خواهم در آینده شهید بشوم. چون...




معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف مهدی و

گفت: «ببین مهدی جان! موضوع انشاء این بود که در آینده می خواهید چه کاره بشین. باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی.

مثلاً، پدر خودت چه کاره ست؟


آقا اجازه! شهید شده...









نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 30 فروردین 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

مرا به خانه دل مهر ماه سیماییست

که دلبر رخ آن ماه خال زیباییست

خیال خال تو از خاطرم بدر نرود

چرا که خاطر مجنون همیشه لیلاییست

پیاله گیرم و میخانه را به هم ریزم

که روزگار جنون است و دور شیداییست

اگر ز ملک دو عالم کناره میگیرم

حدیث وسعت جان است و بیم کم جاییست

قبای کوته دنیا اگر به بر نکنم

خدای داند و بس از بلند بالاییست

گهی به گریه، گاهی به وجد وگاه به نشاط

بیا بیا و ببین کار ما تماشاییست

دو چشم مست و سیاهت مرا نیامرزد

به غیر زلف سیاهت گرم تمنا ییست

فدای روی تو ای یوسف زمانه بیا

که در فراق تو هر گوشه ای زلیخاییست

 

قائم آل محمد





نوع مطلب : امام زمان(عج)، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 30 فروردین 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود. باید کوتاهش می کردم. مانده بودم معطل تو آن برهوت که جز خودمان کسی نیست، سلمانی از کجا پیدا کنم. تا این که خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد و صلواتی موها را اصلاح می کند.
رفتم سراغش. دیدم کسی زیر دستش نیست. طمع کردم و جلدی با چرب زبانی، قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش نمی نشستم. چشمتان روز بد نبیند. با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم. ماشین نگو تراکتور بگو! به جای بریدن مو ها، غِلفتی از ریشه و پیاز می کندشان!
از بار چهارم، هر بار که از جا می پریدم، با چشمان پر از اشک سلام می كردم. پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد. اما بار آخر کفری شد و گفت:«تو چت شده سلام می کنی.یک بار سلام می کنند.»
گفتم :«راستش به پدرم سلام می کنم.»پیرمرد دست از کار کشید و با حیرت گفت:«چی؟ به پدرت سلام میکنی؟ کو پدرت؟»اشک چشمانم را گرفتم و گفتم:«هر بار که شما با ماشینتان موهایم را می کنید، پدرم جلوی چشمم میاد و من به احترام بزرگتر بودنش سلام می کنم!»
پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه ای خرجم کرد و گفت:«بشکنه این دست که نمک ندارد...»
مجبوری نشستم و سیصد، چهارصد بار دیگر به آقاجانم سلام کردم تا کارم تمام شد.








نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 14 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مهدی زحمتکار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو