شرمنده شهدا...
عكس شهدا را میبینیم ولی عكس شهدا عمل میكنیم


نزدیك شهادتش بود.لبهاش خشكیده بود.دیگه نا نداشت،
به همون دستای بی رمقش شروع كرد به نوشتن:

حلالم كنید شما به بچه هابگویید خیلی اذیت كردم .مادر حلالم كن،
پدر حلالم كن.به مادر وپدر م بگویید ما راببخشند.


من جابر قلی زاده اهل شهرستان اردبیل ،روستای باقرآباد كه در دشت مهران از تشنگی قربانی امام حسین(ع) شدم.


بگویید مرا ببخشند...









نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
می گفت:آرزوی قلبی من اینه كه مفقود الاثر باشم چون  پیش خانواده هایی كه
جوانهایشان بی نام ونشون شهید شدند شرمنده ام.آرزوی دارم حتی اثری از بدن من به
شما نرسه.

توی نامه ای به دخترش نوشته:دخترم شاید زمانی بیاید كه قطعه ای از بدنم هم به
دست تو نرسه،تو مثل رقیه امام حسین(ع)هستی.اون خانم سر پدر به دستش رسید ولی
حتی یك تكه از بدن من به دست شما نمی رسه..

چهار روز از كربلای یك گذشته بود.با اصغر بصیر روی ارتفاعات قلاویزان مستقر شده بودند.
گلوله توپ اومده بود توی سنگرشون ،اصغر كاملا سوخت. محمد رضا هم پودر شد وهیچ
اثری ازش نموند....

 شهید محمد رضا عسگری







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 30 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
ماز محیط عظمت گوهر زهرا آمد
البشاره حسن دیگر زهرا آمد

آمد از برج ولایت قمر یازدهم
یا زدریای امامت گهر یازدهم

مكتب بندگی ودوستی وهم عهدیست
پدرت هادی وفرزند عزیزت مهدی است

من كیم بنده آلوده ی در بار تو ام
گنهم كرده گرفتار وگرفتار توام

میلاد یازدهمین اختر تابناك امامت وولایت امام حسن عسگری مبارك

انشاءالله عیدی هممون امشب فرج امام زمان باشد


تصاویر ویژه ولادت  امام حسن عسگری 89




نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 29 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
17سال جانباز قطع نخاع بود،این اواخر مرتب می گفت:
جایم را توی بهشت می بینم.خواهرم میخواست مشرف بشه عتبات عالیات،
حاج حسین بهش گفت:سر قبر حضرت مسلم كه می روید من حاجتی دارم
از ایشان بخواهید حاجت من بر آورده شود...تعجب كردم وبرام جای سوال داشت،
چون هر كس مشرف میشه كربلا میره كنار ضریح امام حسین(ع)وحضرت عباس(ع)
حاجت بگیره.اما حاجی گفت:سر قبر حضرت مسلم...هر چی اصرار
كردم جواب نداد.وقتی شهید شد تازه سر حرفش رو
 فهمیدم...شهادتش مصادف شد با روز شهادت حضرت مسلم...










نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 29 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
شب عاشورا،سید احمد همه بچه ها روجمع كرد.شروع كرد براشون حرف زدن.
گفت حر،شب عاشورا توبه كرد،امام هم بخشیدشوبه جمع خودشون راهش داد.
بیائید ماهم امشب حر امام حسین(ع)بشیم...
نصف شب كه شد گفت:پوتین هاتون رو دربیارین،بند های پوتین ها رو بهم گره زد.
بعد توی پوتین ها خاك ریخت وانداختشون روی دوشمون،گفت:حالا بریم...
چند ساعتی توی بیابون های كوزران پیاده رفتیم وعزاداری كردیم...ا.ن شب احمد چیزهایی
رو زمزمه میكرد كه تا اون موقع نشنیده بودم....







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 24 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
شخصى كه نابینا بود از حضرت فاطمه‏ اجازه خواست تا به حضور او برود، حضرت فاطمه اجازه داد ولى در طول ملاقات حجاب بر سر داشت.
پیامبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم به او فرمود: چرا حجاب در بر نمودى در حالى كه او تو را نمى‏دید؟
حضرت فاطمه گفت: اگر او مرا نمى‏بیند، من او را مى‏بینم، و او بوى تن مرا نیز حسّ مى‏كند.
پیامبر فرمود: شهادت مى‏دهم كه تو پاره‏اى از وجود من هستى.

زندگانى حضرت زهرا علیها السلام(روحانى) ص   398







نوع مطلب : حجاب وعفاف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

بیشتر از چند روز به عملیات والفجر ۸ باقی نمانده بود. مشغول آموزش شیمیایی  (ش.م.ر)

 بودیم. طرز استفاده از ماسک های محافظ را توضیح می دادند و صحبت از فیلتر های

 این ماسک بود که دوست بسیجی ما گفت : برادر فلاح، برای تعویض و اضافه

کردن روغن فیلترچه کار کنیم !؟ سر راه تعویض روغنی هست؟  یا باید

 برویم آن طرف خاکریز،آپاراتی برادران مزدور عراقی؟

 

طنز جنگ 1 "روغن فیلتر"





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

یک روز سید حسن حسینی از بچه های گردان رفته بود ته دره برای ما یخ بیاورد.

موقع برگشتن با خمپاره پیش پای او را هدف گرفتند،

 همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون، خبری از سید نبود، بغض گلوی ما را گرفت،

 بدون شک شهید شده بود.

 
آماده می شدیم برویم پایین که حسن بلند شد سرپا و لباسهایش را تکاند،

پرسیدم: حسن چه شد؟


گفت: آشنا در آمدیم، پسر خاله زن عموی باجناق خواهر زاده نانوای محلمان بود.

خیلی شرمنده شد، فکر نمی کرد من باشم والا امکان نداشت بگذارد بیایم،

 هر طور بوده مرا نگه میداشت !





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود.

 با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود

 و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟


بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود

سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»

ترق!


ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد!

 دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟»

و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!


چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد.

 فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید

 رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت.

اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد.

با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین.

یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟»

 جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»

ترق!


جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!



نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
از شغلت راضی ای؟
- شغله دیگه...مثل هزار تا شغل دیگه !!!
- درامدت خوبه؟
- شُکر!!
- پس چرا 2 ساله سر کارنمی ری ؟
- مرد در حالیکه همچنان از پنجره بیرونو نگاه می کرد جواب داد :
- دکترا می گن باید استراحت کنم
- از کارت خاطره ای هم داری ؟
- خاطره رو آدمهای زنده رقم می زنند ... من صبح تا شب با مرده ها دم خورم !!
- بسیار خوب ! زن و بچه داری ؟
- مرد انگار که تازه به موضوع مورد علاقش رسیده باشن ... ناگهان برگشت ، چشماش برقی زد و با اشتیاق جواب داد :
- آره ... زنم با پسرم حمید !!
- همین یه بچه ؟؟
- آره بابا ... می خوام هرچی درمیارم خرج آینده ی این بچه شه !!! اگه یه بچه دیگه باشه امکانات نصف میشه !!!
- تو دلش به ذهن روشن مرده شور آفرین گفت !!
- زن و بچت و دوست داری ؟؟
- مرد بعد از یه سکوت طولانی زیر لب زمزمه کرد :
- به خاطر اوونا زنده ام !!
- چه خونواده ی خوشبختی ...
- ....
- از حمید بگو !!! خجالت نمیکشه بگه بابام مرده شوره ؟؟؟
- می دونی ؟؟ ... اوایل تو مدرسه چیزی نمی گفت ... اما حالا به همه ی دوستاش گفته من چی کارم !!!
- یه شب بهم گفت افتخار می کنم که تو کار می کنی و مثل بابای مجتبی تو زندون نیستی !!!
- لابد تو هم کلی به خودت افتخار کردی ؟؟!!
- آره ... برای اولین بار !
- حمید قراره همکار باباش بشه ؟؟؟
مرد اخم کرد و با جدیت گفت :
- نه خیر !!! ... اون درسش خوبه !! هیچ می دونی معدلش چنده ؟؟؟ ... 18 !!! خودم همیشه کارنامشو می گیرم !!! حمید قراره دکتر بشه !!
- دانشجوی جوان به ساعتش نگاهی کرد !!
12 دقیقه از شروع مصاحبش می گذشت ... استاد گفته بود به امتحان تئوری اعتقادی ندارم ... هر دانشجو 15 دقیقه فرصت داره با یکی از بیمارهای بخش افسردگی این آسایشگاه مصاحبه کنه !!! اگه ظرف 15 دقیقه نتونست حدودا علت افسردگی رو حدس بزنه از نظر من این 3 واحد و افتاده !!!
تو دلش به استاد و این مریض بد قلق و خودش لعنت فرستاد !!!
واسه چی عاشق روانشناسی شده بود ؟؟؟
رشته ای که استاداش یه مشت روانین !!!
با نا امیدی گفت :
- آخرین سوال !!! ... تا حالا شده موقع کار گریه کنی ؟؟؟!!!
مرد تو چشمای دانشجوی جوان خیره شد !!!
- مثل بچه ها بغض کردو با صدای لرزونی جواب داد :
فقط یه بار !!! 2 سال پیش وقتی جسد حمیدم و با دستای خودم شستم .




نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
ای خواهران :

اگر دشمن ، دیروز از لباس های خاکی بسیجی های ما می ترسید و با آن می جنگید

امروز از چادر شما و سیاهی اش می ترسد...







نوع مطلب : حجاب وعفاف، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
در 22 کیلومتری جاده خرمشهر و طی مرحله سوم عملیات «الی بیت‌المقدس»، صدای تیر و ترکش

فضا را پر کرده بود. من هم در موقعیت‌های مختلف عکس‌هایی از شهدا و مجروحان می‌گرفتم.

در همین حین از جاده خاکی عبور ‌کردم که پیکرهای 50 ـ 60 شهید روی زمین افتاده بود.

چشمم به منبع آبی افتاد که با ترکش خمپاره سوراخ سوراخ شده و در کنار

آن منبع که آبش روی زمین سرازیر شده بود،

پیکر یک شهید افتاده بود.






نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
پشت میدان مین زمین گیر شدیم

چند نفر رفتند معبر رو باز کنند

یه نوجوان بسیجی چند قدم که رفت،برگشت

فکر کردم ترسیده...

پوتیناشو دادبه یکی و گفت:

((تازه از تدارکات گرفتم ،بیت الماله حیفه...))

پا برهنه رفت...






نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
به شناسنامه اش دست زده بود تا بتواند اعزام شود.

قد و قامتش نشان نمی داد که کم سن و سال باشد.

یکی که می شناختش این را وقتی گفت که

رویاهای چهارده سالگی اش توی اروند غرق شدند...







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 16 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
زید بن ثابت:

كُنّا اِذا جَلَسنا اِلَیهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله اِن اَخَذنا فى حَدیثٍ فى ذِكرِ الآخِرَةِ اَخَذَ مَعَنا و اِن اَخَذنا فى ذِكرِ الدُّنیا اَخَذَ مَعَنا و اِن اَخَذنا فى ذِكرِ الطَّعامِ وَ الشَّرابِ اَخَذَ مَعَنا؛

هرگاه با رسول اكرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏نشستیم، اگر در مورد آخرت صحبت مى‏كردیم، ایشان هم با ما همان سخن را مى‏گفتند و اگر در مورد دنیا صحبت مى‏كردیم، ایشان هم‏چنین مى‏كردند و اگر در مورد خوردنى و نوشیدنى صحبت مى‏كردیم، ایشان هم با ما هم‏سخن مى‏شدند.

مكارم الاخلاق، ص 21





نوع مطلب : حدیث، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مهدی زحمتکار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic