شرمنده شهدا...
عكس شهدا را میبینیم ولی عكس شهدا عمل میكنیم
دوشنبه 27 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

به گزارش وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران- جانبازی شیمیایی در خاطراتش چنین گفته است:

تاکسی که مرا از ترمینال جنوب تا خانه ام آورد 100 تومان بیشتر گرفت . چون می گفت باید ماشینش را ببرد کارواش . گرد و غبار لباس خاکی من را میخواست بشوید !!!

همان روز باید می فهمیدم که چه اتفاقی افتاده ...اما طول کشید ...زمان لازم بود ...همین چندی پیش آژانس گرفته بودم تا بروم جائی ..راننده پسر جوانی بود که حتی خاطره آژیر خطر را هم در ذهن نداشت . ریه هایم به خاطر هوای بد تحریک شد و سرفه ها به من حمله کردند . از حالم سوال کرد.

( کم پیش می آید که وضعیت جسمانیم را برای کسی توضیح بدهم ...اما آن شب انگار کسی دیگر با زبان من گفت ...گوئی قرار بود من چیزی را درک کنم و بفهمم با تمام وجود ) گفتم که جانباز شیمیائی هستم و نگران نباشد و این حالم طبیعی است .

 سکوت کرد ...به سرعت ظبط ماشینش را خاموش کرد و خودش را جمع و جور نمود ...وارد اتوبان که شدیم ...حالم بدتر شد ...سرفه ها امانم را بریده بودند ...

ایستاد و مرا پیاده کرد و گفت که ممکن است حالم بهم بخورد و ماشینش کثیف شود و او چندشش میشود ...و...رفت ...من تنها در شبی سرد ..کنار اتوبان ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم که: چرا ؟ پدر و مادر او مگر از ما برایش نگفته اند ؟ معلمانش چه ؟ ...


نظر فراموش نشه








نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

















نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
سلام نمی دونم بعد از دیدن این عکس چه احساسی دارین اما همین رو میدونم که علیرضا هیچ ............هیچ (با صدای بلند و با فریاد بخوانید) هیچ............ گناهی نداشته که از این سن بی پدر باشه


حالا خودتونو بذارین جای دلش ...... ببینین اون چی میکشه

اما امروز یک جمله داغونم کرد . مادر بزرگ علی گفته :

"هنوز جرات نکرده‌ام قبر مصطفی را به پسرش علی نشان دهم و به او گفتم که پدرت برای ماموریت پیش خدا رفته است."

آرزو کردم اون وقت و ساعت نرسه که علی قبر بابا رو ببینه خدایا با توام ای خدا شنیدی ای خدا.........

خیلی سخته بخدا سخته









نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 25 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
دو سه روزی بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم « چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟ » گفت « دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست. » گفتم » همین جوری ؟ » گفت » نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم ؟ شاید بهاش بلندحرف زدم. نمی دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط بهم گفت مهدی من با فرمانده هام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی. دیدم راست می گه. الان د و سه روزه کلافم. یادم نمی ره.»







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 25 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

رفتم وضو بگیرم و آماده شودم برای نماز صبح. آرام حرکت کردم تا به نماز خانه گردان رسیدم. هنوز ساعتی تا اذان صبح مانده بود . جلوی نماز خانه یک جفت کتانی چینی بود. توجهم به آن جلب شد. نزدیک که رفتم متوجه شدم کسی در نمازخانه مشغول مناجات با خداوند است. او به شدت اشک می ریخت.

آن قدر شدید گریه می کرد که به فکر فرو رفتم . با خود گفتم :«خدایا این چه کسی است که در دل شب این گونه گریه می کند؟!»

خواستم بروم داخل ، ولی گفتم خولتش را به هم نزنم. پشت در ایستادم. گریه های او در من هم اثر کرد. ناخواسته به حال او غبطه خوردم. خودم را سرزنش می کردم و اشک می ریختم.

با خودم گفتم : «ببین این بچه بسیجی ها چطور قدر این لحظات را می دانند. ببین چطور با خدا خلوت کرده اند. هنوز نتوانسته بودم تشخیص دهم آن فرد چه کسی است ؟ »

از جلوی نازخانه رفتم و موقع اذان برگشتم و وارد نازخانه شدم. او رفته بود.

وقتی به محل مناجات آن شخص رسیدم باورم نمی شد ! هنوز محل مناجات او از اشک چشمانش خیس بود!

خیلی دوست داشتم بدانم آن شخص چه کسی است . کفش کتانی او حالت خاصی داشت.

روز بعد به پاهای بچه ها خیره شدم . بالاخره همان کتانی را در پای او دیدم ؛ سید خوبی های گردان ، سید مجتبی علمدار.






نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

رفتم هیئت رهوران امام ره تا بلکه ....

مجلس خیلی با حال و با صفایی بود . اما آنچه می خواستم نشد ! بعد از مراسم رفتم جلو و مداح هیئت را پیدا کردم. می گفتند نامش سید مجتبی علمدار است.

گفتم: «آقا سید من یه سؤال دارم.»

جلوتر آمد . گفتم :«من هر هیئتی که می روم ، وقتی روضه می خوانند و مداحی می کنند ، اصلا گریه ام نمی گیرد . چه کار کنم ؟!»

سید نگاهی به من کرد و گفت :« در این مراسم هم که من خواندم با گریه ات نگرفت ؟»

گفتم : « نه ! اصلا گریه ام نگرفت.»

رفت توی فکر . بعد با لحن خاصی گفت : « می دونی چیه !؟ من گناهانم زیاده. من آلوده ام . برای همین وقتی می خوانم اشک شما جاری نمی شود. سید این حرف را خیلی جدی گفت و رفت.»

من تعجب کردم . تا آن لحظه با هر یک از بزرگان که صحبت کرده بودم و همین سؤال را از آن ها پرسیدم ، به من می گفتند : « شما گناهانت زیاد است. شما آلوده ای برو از گناهان توبه کن . آن وقت گریه ات می گیرد!.»

البته من می دانستم مشکل از خودم است اما شک نداشتم که این کلام آقا سید ، اخلاص و درون پاک او را می رساند.

از آن وقت مرتب به هیئت رهروان می رفتم ، خداوند نیز به من لطف کرد و موقع مداحی سید اشک من جاری بود.







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 25 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
هر وقت می پرسیدم:"رضا نماز خواندی؟" برای اینکه حساسیت من را کم کند جواب میداد:

"آقا مهدی ما با قرآن و کتاب سر و کار داریم؛ تیر و فشنگ به دردمون نمیخوره!"

اگر میگفتم:توی عملیات سرت رو بیار پایین تیر میخوره

میگفت:اینجا جای سجده است! کمتر از توپ و تانک نمیخوره!

میگفت:من اگه صدتا تیر بخورم نمیگم تیر خوردم؛باید حتما تانک باشه تا بگم زخمی شدم!

بهش میگفتم:پس فرمانده ها چی؟

جواب میداد:هرکی مسئولیتش بیشتر دردش هم زیادتر! اونها نباید با کمتر از موشک خم به ابرو بیارن!




پی نوشت:نمیدونم چرا دلم هوای شهید جامی رو کرد...همیشه برام سواله که شهید جامی چه راز و رمزی با خدا داشت که چیزی از پیکر پاکش جز دو پا باقی نموند...همیشه برام سواله چرا شهید کیومرث نوروزی گفت:"بروید جامی ها را پیدا کنید"....حقا که کسی تو را نشناخت و نمیشناسد جامی!!

شادی ارواح پاک شهدا صلوات





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

حاج احمد آمد طرف بچه‌ها.از دور پرسید«چی شده؟» یک نفر آمد جلو و گفت«هرچی به‌ش گفتیم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهین کرد،من هم زدم توی صورتش.»
حاجی یک سیلی خواباند زیر گوشش.
ـ کجای اسلام داریم که می‌تونید اسیر رو بزنید؟!اگه به امام توهین کرد،یه بحث دیگه‌س.تو حق نداشتی بزنیش.


*****************************************************

آخرین نفری که از عملیات برمی‌گشت خودش بود.یک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکرات‌ها بودند و آتششان هم سنگین.تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت.
گفتیم«اگه شهید می‌شدی…؟»
گفت«این بیت المال بود.»








هر روز توی مریوان،همه را راه می‌انداخت؛هرکس با سلاح سازمانی خودش. از کوه می‌رفتیم بالا. بعد باید از آن بالا روی برف ها سر می‌خوردیم پایین.
این آموزشمان بود. پایین که می‌رسیدیم، خرما گرفته بود دستش،به تک تک بچه ها تعارف می‌کرد. خسته نباشید می‌گفت.
خرما تعارفم کرد.گفتم«مرسی.»
گفت«چی گفتی؟»
ـ گفتم مرسی.
ظرف خرما را داد دست یکی دیگر.گفت«بخیز.»
هفت ـ هشت متر سینه خیز برد.
گفت«آخرین دفعه‌ت باشه که این کلمه رو می‌گی.»


*****************************************************

آمبولانس دستم بود.با چند نفر دیگر آمدند بالا. چند متر جلوتر،یک تیر زد. همه‌ی بچه¬ها پریدند پایین به جز من.
داد زد«چرا نپریدی؟»
ـ چرا بپرم؟
تیر زد.گفت«برو پایین.»
بعد گفت«همه بیایید بالا.»
گفت«مرد حسابی،مگه تو پاسدار نیستی؟»
ـ چرا.
ـ مگه توی آموزش به‌ت نگفته‌ن اگه جایی صدای تیر شنیدید،فکر کنید کمین خورده‌ید؟
ـ چرا
ـ پس چرا نپریدی؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 25 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار











ادامه تصاویر در ادامه مطلب...




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 22 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
باسلام


شهادت قسمت ما میشد ای کاش،شهدا خیلی دلم گرفته دلم از زمینیان گرفته یکشب از آسمان صدایم کنید.یکی مثل شما و شهید مسلک میخوام




خدمت همه دوستان گلم سلام و عرض خسته نباشید دارم

منو ببخشید تو این مدت طولانی كه وبلاگم رو به روزرسانی نكردم

نمیدونم چرا نتونستم یه مدت طولانی در مورد شهدا مطلب بزارم

ترسم اینه دیگه نگام نكنن

ولی میخوام جبران كنم










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مهدی زحمتکار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic