شرمنده شهدا...
عكس شهدا را میبینیم ولی عكس شهدا عمل میكنیم
چهارشنبه 14 بهمن 1394 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
خوشا آنان که قبل از تانگو مــردند 
بدون لاین و واتساپ جان ســپردند

خوشا آنان که در وایبر نرفتـــــــند 
به دور از فیسبوک در خاک خفتند

همان هایی که از تانگو بریــــــدند 
ز اینترنت به اونترنــــــــت پریدند

همان هایی که یک فــــایلم نداشتند 
کامنت عشق بر عالـــــــــم نوشتند

همان هایی که خیلی کـــار درستند 
به این پست مجــــــازی دل نبستند

همان ها که ســــــعادت را خریدند 
شهادت لایــــــــک کردند و پریدند




شعر طنز/خوشا آنان که در وایبر نرفتند




نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 1 بهمن 1394 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
رفتیم بیمارستان، دو روز پیشش ماندیم. دیدم محسن رضایی آمد و فرمانده های ارتش وسپاه آمدند و کی و کی.امام جمعه ی اصفهان هم هرچند روز یک بار سر می زد به ش. بعد هم با هلی کوپتر از یزد آوردندش اصفهان. هرکس می فهمید من پدرش هستم، دست می انداخت گردنمو ماچ و بوسه و التماس دعا. من هم می گفتم « چه می دونم والا ! تا دوسال پیش که بسیجی بود.انگار حالا ها فرمانده لشکر شده. »

حاج حسین حرازی

 

تو جبهه هم دیگر را می دیدیم.وقتی برمی گشتیم شهر، کم تر. همان جا هم دو سه روز یک بار باید می رفتم می دیدمش. نمی دیدمش، روزم شب نمی شد. مجروح شده بود.نگرانش بودم. هم نگران هم دلتنگ. نرفتم تا خودش پیغام داد « بگید بیاد ببینمش.دلم تنگ شده. » خودم هم مجروح بودم. با عصا رفتم بیمارستان. روی تخت دراز کشیده بود. آستین خالیش را نگاه می کردم. او حرف می زد، من توی این فکر بودم « فرمانده لشکر ؟ بی دست؟ » یک نگه می کرد به من، یک نگاه به دستش، می خندید.

 

می پرسم « درد داری ؟ » می گوید « نه زیاد.» - می خوای مسکن بهت بدم؟ - نه. می گیم « هرطور راحتی.» لجم گرفته. با خودم می گویم « این دیگه کیه ؟ دستش قطع شده، صداش در نمی آد.»




نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 30 آبان 1394 :: نویسنده : مهدی زحمتکار


در روزگاری که چشم های سیاه شبه آدمیان حریص تر از همیشه است عده ای رویای زیبایی را درهتک عفت میبینند
در هتک حریمی که از تندیس حیاء یاس بوستان محمدی 
در دفتر ارزش های یک بانو به جای مانده است


بانو!...حجابت ، کیمیای غیرتت را به لبخندی هرز مفروش!


راستی تو که در بازار جلوه فروشی می کنی? هیچ می دانی صاحب این پوتین ها کجا رفته اند؟

چرا رفته اند؟








نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 30 آبان 1394 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

او هم احساس تکلیف کرده بود

می خواست برگرده جبهه، بهش گفتم:

پسرم! تو به اندازه ی سنّت خدمت کردی بذار اونایی برن جبهه که نرفته اند

چیزی نگفت و ساکت یه گوشه نشست…

وقت نماز که شد ، جانمازم رو انداختم که نماز بخونم دیدم اومد و جانمازم رو جمع کرد...

خواستم بهش اعتراض کنم که گفت:

این همه بی نماز هست! اجازه بدید کمی هم بی نمازا ، نماز بخونند.

دیگه حرفی برا گفتن نداشتم خیلی زیبا ، بجا و سنجیده جواب حرف بی منطقی من رو داد.











نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 10 اسفند 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
از زبان مادر شهید:

وقتی انقلاب شد از یک چیز که خیلی ناراحت بودم اینکه، همیشه دغدغه ام این بود که اگر قیامت شد و من توانستم حضرت زهرا(س) رو ببینم وایشون نگن من برای اسلام حسینم رو دادم تو چی دادی؟چی بگم...

این سوالی بود در ذهنم که جواب حضرت رو چی بدم.

وقتی میومدن مرخصی ابدا-چیزی که درباره جبهه و جنگ باشه تعریف نمی کردن .باباشون  بهش می گفتن:اونجا تو جبهه چیکار میکنی؟می گفت توپ باز ی میکنم.

راست هم میگفت توپ بازی میکرد!!ایشون روی تانک کار میکردن...توپ بازی...!

اصلا ما نمی دونستیم ایشون فرمانده است بعد از شهادتش پلاکاردش اومد دمه خونه.

ابدا نمی گفت که من چیکار میکنم ولی بعد دوستانش میگفتن.

می گفت:هرجا آب و هوا ست ما اونجاییم،زمستونا میریم کردستان.بهارها میایم اهواز.

دنبال آب و هوا بود...

دوستانش می گفتن تو هوای گرم تابستان،روزه می گرفت و فرمانده بود،انقدر حالش بد می شد به حالت غش می افتاد ،می بردیمش تو سنگر.

زبون روزه و هوای گرم وکار...







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 10 اسفند 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

هر وقت از سر کار میومد ، یه راست میرفت توی اتاقش دراز میکشید 

روی پتو . از این پهلو به اون پهلو هر کار میکرد آروم نمیشد.

گریه میکرد از بس درد داشت .

 

میرفتم کنارش ، میگفتم : "مادر ، بذار تا پهلوت رو بمالم ،

 

شاید دردش آروم بگیره "میگفت : " نه مادر جان

 

این درد ارث مادرم حضرت زهراست ، بذاربا همین درد به آرامش برسم ."

 شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات...
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم واهلک اعدائهم اجمعین
اللهم ارزقنا توفیق شهادة فی سبیلک




خدایا ما را قدر دان خون شهدا و ادامه دهنده راه امام و شهدا قرار بده




نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 2 اسفند 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

آن روزها ، و این روزها...
بسم رب الشهداء و الصدیقین
آن روزها تو و همرزمان غیورت شهید شدید تا اسلام زنده بماند
این روزها من و ما باید زنده بمانیم تا اسلام شهید نشود
آن روزها سنگر تو ، در قلب جبهه های نبرد بود
این روزها سنگر من، درس و دانشگاه و علم آموزی است برای پیشرفت وطنم
آن روزها دشمن پشت مرزها بود و گهگاه حمله میکرد
این روزها دشمن توسط رسانه هایش به حریم خانه ام وارد شده است
آن روزها سنگر تو در جبهه ها ، خاک و سنگ و پوتین و پلاک عاشقی بود
این روزها سنگر من حجاب و چادر و دینم است که تیر به قلب دشمن می زند
آن روزها سلاح تو ، توپ ، تانک ، تفنگ و آر پی جی بود
این روزها سلاح من، ایمان، اعتقاد، علم و فرهنگم است
سلاح من و ما ، غیرت مردان و چادر زنان سرزمین مان است
آن روزها جنگیدی تا فرزندان این مرز و بوم در امنیت و آرامش باشند
این روزها دشمن با تهاجم هایش، قلب و تفکر فرزندان سرزمینم را هدف گرفته است
آن روزها در خون غلتیدی و همچون گل لاله، پرپر شدی تا امنیت آینده من تامین شود
این روزها پاسداری از حرمت خون پاک و با عزّت تو ، تمام آیندۀ درخشان من است
آن روزها در خون پاک خود غلتیدی تا از ولایت فقیه و اسلام محمدی(ص) دفاع کنی
این روزها پشتیبانی از ولایت و دفاع از اسلام عزیز والاترین درسی است که از جهادت آموخته ام
آن روزها با رمز "یا زهــــرا" در عملیات ها پیروز و سربلند می شدی، با یاری خدا
این روزها رمز "یا زهرا" باید رمز لحظه لحظه ی زندگی من باشد تا از صراط دور نشوم
آن روزها با ایمان و توکل به خدا، جانت را در راه خدا و دفاع از کشورت هدیه دادی
این روزها من مانده ام و دنیایی از شرمندگی ها در برابر رشادتهای تو و تمام مردان خدا
این روزها من مانده ام و احساس دِین به شما سبکبالانی که پرواز کردیدو تا خدا رسیدید
و ای کاش این روزها من بیشتر به شما و مسیر گامهای استوار شما ، رهنمون شوم...
دعایمان کنید ای شهیدان خدایی، ای مردان پاک صراط الهی

یاعلی







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

به گزارش وبلاگ جانبازان شیمیایی ایران- جانبازی شیمیایی در خاطراتش چنین گفته است:

تاکسی که مرا از ترمینال جنوب تا خانه ام آورد 100 تومان بیشتر گرفت . چون می گفت باید ماشینش را ببرد کارواش . گرد و غبار لباس خاکی من را میخواست بشوید !!!

همان روز باید می فهمیدم که چه اتفاقی افتاده ...اما طول کشید ...زمان لازم بود ...همین چندی پیش آژانس گرفته بودم تا بروم جائی ..راننده پسر جوانی بود که حتی خاطره آژیر خطر را هم در ذهن نداشت . ریه هایم به خاطر هوای بد تحریک شد و سرفه ها به من حمله کردند . از حالم سوال کرد.

( کم پیش می آید که وضعیت جسمانیم را برای کسی توضیح بدهم ...اما آن شب انگار کسی دیگر با زبان من گفت ...گوئی قرار بود من چیزی را درک کنم و بفهمم با تمام وجود ) گفتم که جانباز شیمیائی هستم و نگران نباشد و این حالم طبیعی است .

 سکوت کرد ...به سرعت ظبط ماشینش را خاموش کرد و خودش را جمع و جور نمود ...وارد اتوبان که شدیم ...حالم بدتر شد ...سرفه ها امانم را بریده بودند ...

ایستاد و مرا پیاده کرد و گفت که ممکن است حالم بهم بخورد و ماشینش کثیف شود و او چندشش میشود ...و...رفت ...من تنها در شبی سرد ..کنار اتوبان ایستاده بودم و با خودم فکر میکردم که: چرا ؟ پدر و مادر او مگر از ما برایش نگفته اند ؟ معلمانش چه ؟ ...


نظر فراموش نشه








نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

















نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 27 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
سلام نمی دونم بعد از دیدن این عکس چه احساسی دارین اما همین رو میدونم که علیرضا هیچ ............هیچ (با صدای بلند و با فریاد بخوانید) هیچ............ گناهی نداشته که از این سن بی پدر باشه


حالا خودتونو بذارین جای دلش ...... ببینین اون چی میکشه

اما امروز یک جمله داغونم کرد . مادر بزرگ علی گفته :

"هنوز جرات نکرده‌ام قبر مصطفی را به پسرش علی نشان دهم و به او گفتم که پدرت برای ماموریت پیش خدا رفته است."

آرزو کردم اون وقت و ساعت نرسه که علی قبر بابا رو ببینه خدایا با توام ای خدا شنیدی ای خدا.........

خیلی سخته بخدا سخته









نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 25 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار
دو سه روزی بود می دیدم توی خودش است. پرسیدم « چته تو؟ چرا این قدر توهمی؟ » گفت « دلم گرفته. از خودم دل خورم. اصلا حالم خوش نیست. » گفتم » همین جوری ؟ » گفت » نه. با حسن باقری بحثم شد. داغ کردم. چه می دونم ؟ شاید بهاش بلندحرف زدم. نمی دونم. عصبانی بودم. حرف که تموم شد فقط بهم گفت مهدی من با فرمانده هام این جوری حرف نمی زنم که تو با من حرف می زنی. دیدم راست می گه. الان د و سه روزه کلافم. یادم نمی ره.»







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 25 بهمن 1393 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

رفتم وضو بگیرم و آماده شودم برای نماز صبح. آرام حرکت کردم تا به نماز خانه گردان رسیدم. هنوز ساعتی تا اذان صبح مانده بود . جلوی نماز خانه یک جفت کتانی چینی بود. توجهم به آن جلب شد. نزدیک که رفتم متوجه شدم کسی در نمازخانه مشغول مناجات با خداوند است. او به شدت اشک می ریخت.

آن قدر شدید گریه می کرد که به فکر فرو رفتم . با خود گفتم :«خدایا این چه کسی است که در دل شب این گونه گریه می کند؟!»

خواستم بروم داخل ، ولی گفتم خولتش را به هم نزنم. پشت در ایستادم. گریه های او در من هم اثر کرد. ناخواسته به حال او غبطه خوردم. خودم را سرزنش می کردم و اشک می ریختم.

با خودم گفتم : «ببین این بچه بسیجی ها چطور قدر این لحظات را می دانند. ببین چطور با خدا خلوت کرده اند. هنوز نتوانسته بودم تشخیص دهم آن فرد چه کسی است ؟ »

از جلوی نازخانه رفتم و موقع اذان برگشتم و وارد نازخانه شدم. او رفته بود.

وقتی به محل مناجات آن شخص رسیدم باورم نمی شد ! هنوز محل مناجات او از اشک چشمانش خیس بود!

خیلی دوست داشتم بدانم آن شخص چه کسی است . کفش کتانی او حالت خاصی داشت.

روز بعد به پاهای بچه ها خیره شدم . بالاخره همان کتانی را در پای او دیدم ؛ سید خوبی های گردان ، سید مجتبی علمدار.






نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

رفتم هیئت رهوران امام ره تا بلکه ....

مجلس خیلی با حال و با صفایی بود . اما آنچه می خواستم نشد ! بعد از مراسم رفتم جلو و مداح هیئت را پیدا کردم. می گفتند نامش سید مجتبی علمدار است.

گفتم: «آقا سید من یه سؤال دارم.»

جلوتر آمد . گفتم :«من هر هیئتی که می روم ، وقتی روضه می خوانند و مداحی می کنند ، اصلا گریه ام نمی گیرد . چه کار کنم ؟!»

سید نگاهی به من کرد و گفت :« در این مراسم هم که من خواندم با گریه ات نگرفت ؟»

گفتم : « نه ! اصلا گریه ام نگرفت.»

رفت توی فکر . بعد با لحن خاصی گفت : « می دونی چیه !؟ من گناهانم زیاده. من آلوده ام . برای همین وقتی می خوانم اشک شما جاری نمی شود. سید این حرف را خیلی جدی گفت و رفت.»

من تعجب کردم . تا آن لحظه با هر یک از بزرگان که صحبت کرده بودم و همین سؤال را از آن ها پرسیدم ، به من می گفتند : « شما گناهانت زیاد است. شما آلوده ای برو از گناهان توبه کن . آن وقت گریه ات می گیرد!.»

البته من می دانستم مشکل از خودم است اما شک نداشتم که این کلام آقا سید ، اخلاص و درون پاک او را می رساند.

از آن وقت مرتب به هیئت رهروان می رفتم ، خداوند نیز به من لطف کرد و موقع مداحی سید اشک من جاری بود.







نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

ارمیا

 

خمپاره ۶۰ ............................... عزرائیل

بسیجی .................................... آهنربا

دوشکا ................................... بلبل خط

کلاشینکف ....................... کلاغ کیش کن

قاطر .................................... ترابری ویژه

مین ضد نفر گوجه ای ..................... پابوس

نماز شب ................................ پا لگد کن

آفتابه ......................................... تک لول

مواد شیمیایی ........... شمر بن ذی الجوشن





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 30 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

 

داخل‌ چادر ، همه‌ بچه‌ها جمع‌ بودند ، می گفتند و می‌خندیدند

هر كسی ‌چیزی‌ می‌گفت‌ و به‌ نحوی بچه‌ها رو شاد می‌كرد

فقط‌ یكی‌ از بچه‌ها به‌ قول ‌معروف‌ رفته‌ بود تو لاك‌ خودش‌!

ساكت‌ گوشه‌ای‌ به‌ كوله‌ پشتی‌ اش‌ تكیه‌ داده‌ بود و توی لاک خودش بود. 

بچه ها هم مدام بهش تیکه می انداختن و می خندیدن

اما اون چیزی نمی گفت

یهو دیدم‌ رو کرد به جمع و گفت‌:

ـ بسّه‌ دیگه‌، شوخی‌ بسّه‌! اگه‌ خیلی‌ حال‌ دارین‌ به‌ سوال‌ من‌ جواب‌ بدین‌

همه‌ جا خوردیم. از اون‌ آدم‌ ساكت‌ این‌ نوع‌ صحبت‌ كردن‌ بعید بود. همه ‌متوجه‌ او شدند.

ـ هر كی‌ جواب‌ درست‌ بده‌ بهش‌ جایزه‌ میدم‌

با تعجب‌ گفتم‌: «چه‌ مسابقه‌ای میخوای‌ بذاری‌»

پرسید: آقایون‌ افضل‌ الساعات‌ (بهترین‌ ساعتها) چیه؟

پچ‌ پچ‌ بچه‌ها بلند شد ، یكی گفت‌:

ـ قبل‌ از اذان‌، دل‌ نیمه‌ شب‌، برای‌ نماز شب‌.

ـ غلطه‌، آی‌ غلطه‌، اشتباه‌ فرمودین‌.

ـ می ‌بخشین‌، به‌ نظر من‌ اذان‌ صبح‌ وقت‌ نماز و...!

ـ بَه‌َ، اینم‌ غلطه‌!!

ـ صلاة‌ ظهر و عصر و...!

خلاصه هر كسی یه چیزی گفت‌ و جواب ایشون همچنان " نه " بود

نیم‌ ساعتی‌ از شروع‌ بحث‌ گذشته‌ بود، همه‌ متحیر با كمیی دلخوریی گفتند:

«آقا حالگیری‌ می‌كنیا، اصلاً ما نمی ‌دونیم‌. خودت بگو»

 او هم وقتی کلافه شدن بچه ها رو دید ، لبخند زد‌ و گفت‌:

ـ از نظر بنده‌ بهترین‌ ساعتها ، ساعتی هستش كه‌ ساخت‌ وطن‌ باشه

ساعتی که دست‌ِكوارتز و سیتی‌ زن‌ و سیكو پنج‌ رو از پشت‌ ببنده‌...

بعدش با خنده‌ از جا بلند شد و رفت‌ تا خودش‌ رو برای‌ نماز ظهر آماده‌ كنه





نوع مطلب : شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 7 )    1   2   3   4   5   6   7   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مهدی زحمتکار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات