شرمنده شهدا...
عكس شهدا را میبینیم ولی عكس شهدا عمل میكنیم
شنبه 21 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

برچسب‌ها: تصاویر




نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 21 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : مهدی زحمتکار


زمان قدیم:
مرد:ضعیفه شام چی داریم

زن:ببخشید آقا دستم به بچه بند بود نتونستم آبگوشت سفارشیتونو درست کنم)":
بعدش زنه تا میومد بجنبه که کشیده میخورد که 3 تا دور خودش میچرخید!!!
زمان حال:
مرد:ببخشید بانو میتونم بپرسم شام چی دوست دارید درست کنم)": ؟
زن:اول اون تن لشتو از رو مبل جم کن و بعدش برو بچه رو عوض کن: درضمن من تو ریژیمم

بعد تا زنه تا میاد بجنبه یهکشیده به مرده میزنه که 30تا دور خودش میزنه

بعله زنای الان که زن نیستند ، اژدهای فیلم شرک هستند( البته بعضی هاشون)





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 6 اسفند 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

چند هفته پیش یه فکری به ذهنم رسید خودم خیلی باش حال کردم

برنامه ای رو که اجرا کردم این بود.
اول یک برنامه تغییر صدا دانلود کردم که صدامو تغییر بدم و باهاش صدا مجری رادیو در بیارم . خلاصه سوالارو با صدای اوون یارو پرسیدم بعد خودم جواب سوالاشو

با صدای خودم دادم
سوالا هم در مورد این بود که مثلا من یه اختراع مهم کردم…
خلاصه این فایل آماده شد و ریختم رو گوشیم

رفتم پیش خانواده گفتم رادیو ساعت ۳/۵ باهام مصاحبه کردن
بابام هنگ کرد و می پرسید برا چی آخه؟
گفتم حالا می بینید دیگه

ساعت ۳/۵ شد با FM transmitter اجراش کردم
رادیو آوردم و گذاشتم رو اون موج

آقا بابام بنده خدا بدجور شوکه شد (اینم بگم از این چیزا استفاده نمی کنه سنش بالاس) آخرش اشک شوق می ریخت می گفت بابا فرمول این چیزیو که ساختی به کسی نگی …







نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 6 اسفند 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار


آقا ما 8 -9 سالمون بود اون موقع ویدیو خدایی بود واسه خودش یه شب ما به اتفاق خانواده نشستیم فیلمه (( سوپر من )) و نگاه کردیم...


بعد از تماشای فیلم حال عجیب غریبی داشتم هم سنو سالای من درک میکنن حالمو !!! :D
احساس قدرت میکردم احساس می کردم که منتخب بودم و خبر نداشتم …


خلاصه رفتیم تو حیاط تاب سواری تاب و روندیم و روندیم تا سرعت رسید به ۱۴۰ بلند شدم ایستادم
و مدل سوپرمن که دستاشو مشت می کرد و پرواز میکرد شدم و چشمام و بستم و رفتم ……..


چشمام و که باز کردم خودم و رو تخت بیمارستان دیدم و خانواده محترم به همراه بچه های محل و تعداد کثیری از هوادارا همه دورم حلقه زده بودن ….
سرتون و درد نیارم واسه اینکه به زندگی عادی برگردم ۱ ماه تحت مراقبت های ویژه بودم و بعد از اون تا سالها تو محل و در و همسایه و فامیل ملقب به (( امیر سوپر من )) بودم



باحال ترین خاطره های خنده دار و سوتی های در حد دل درد





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

بیشتر از چند روز به عملیات والفجر ۸ باقی نمانده بود. مشغول آموزش شیمیایی  (ش.م.ر)

 بودیم. طرز استفاده از ماسک های محافظ را توضیح می دادند و صحبت از فیلتر های

 این ماسک بود که دوست بسیجی ما گفت : برادر فلاح، برای تعویض و اضافه

کردن روغن فیلترچه کار کنیم !؟ سر راه تعویض روغنی هست؟  یا باید

 برویم آن طرف خاکریز،آپاراتی برادران مزدور عراقی؟

 

طنز جنگ 1 "روغن فیلتر"





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

یک روز سید حسن حسینی از بچه های گردان رفته بود ته دره برای ما یخ بیاورد.

موقع برگشتن با خمپاره پیش پای او را هدف گرفتند،

 همه سراسیمه از سنگر آمدیم بیرون، خبری از سید نبود، بغض گلوی ما را گرفت،

 بدون شک شهید شده بود.

 
آماده می شدیم برویم پایین که حسن بلند شد سرپا و لباسهایش را تکاند،

پرسیدم: حسن چه شد؟


گفت: آشنا در آمدیم، پسر خاله زن عموی باجناق خواهر زاده نانوای محلمان بود.

خیلی شرمنده شد، فکر نمی کرد من باشم والا امکان نداشت بگذارد بیایم،

 هر طور بوده مرا نگه میداشت !





نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 23 بهمن 1391 :: نویسنده : مهدی زحمتکار

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود.

 با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود

 و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟


بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود

سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»

ترق!


ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد!

 دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟»

و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!


چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد.

 فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید

 رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت.

اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد.

با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین.

یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟»

 جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»

ترق!


جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!



نوع مطلب : طنز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مهدی زحمتکار
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو